خدایا بیا یه معامله کنیم با هم

سلام به همگی
به یاسمن عزیز که به بد قولی هام عادت داره و به من لطف داره ...
به علی دوست داشتنی که نمی دونم شاید با اسم یه مرد یادداشت می نوشته
به سینوره مهربان که خوشحالم از بازگشتش
به "حالا" که نمی دونم چرا از چمششون افتادم ؟؟؟ هرچند من از چشم دنیا افتادم و این برام تازگی نداره
به "آشنای غریب" که اصلا غریب نیست و شریک لحظه های درد آوری بوده ...
به "فضا"ی فوق العاده که چیزی کمتر از خواهرم نیست و همیشه از هم صحبتی باتو لذت بردم
به همتون سلام میدم و از اینکه من رو یادتون نرفته ممنونم و از اینکه منو گوشه آسفالت جا نذاشتین ...ممنونم ... بابت این حال روز نمی دونم چی باید بگم جز اینکه ..........خدا یا شکرت که هنوز دوستای هستن که بتونم گاهی براشون بنویسم این نوشته برای همتون
..............
.............
کنار آتش بزرگی میشینم و به افق تیره خیره میشم به افقی که الان ساعتهاست که در تاریکی شب غرق شده
بیابون و دشت وسیع و اون ته ها هم کوهها که به زور دیده میشن ..... آتش منو گرم میکنه و گاهی می سوزنه ... ته سیگاری رو میندازم روی آتش و میذارم آروم بسوزه و یکی دیگه روشن میکنم ...همه تو کانکس خوابیدن ... گروه فیلمبرداری خسته و اروم خوابیدن .... به بالای سرم نیگاه میکنم و بغض و رو میخورم و صدایی ازم در نمیاد به خودم میگم : نمیزارم بچکی .... میکشم تو خودم میکشم تو خودم نمیذارم بشکنی .... با خودم کلنجار میرم و به ستاره هایی که سو سو میزنن نگاه میکنم .... به اونطرف ستاره ها به اونجایی که خدایی نشسته و می دونم داره نیگاه میکنه ......... بهش لبخندی میزنم بی اختیار اشکم سر میخوره پائین .... بهش میگم :
خدایا بیا یه معامله بکنیم ............ جونمو میدم ...... تو هم بهش خوشبختی بده .... به خودت قسم راضیم ......سرم رو پائین میارم و یهو این آهنگ محسن یگانه از گوشیم پخش میشه :
کاش غصه تموم می شد، کاش گریه نمی کردم
من باعث و بانی شم، دنبال کی می گردم
تقصیر خودم بوده، هرچی که سرم اومد
از هرچی که ترسیدم، عیناً به سرم اومد
تا حس من و دیدی احساس خطر کردی
تا رازم و فهمیدی دنیا رو خبر کردی
این حادثه ی تلخ و از چشم تو می دیدم
تو روی تو دنیا بود من پشت تو جنگیدم

/ 3 نظر / 69 بازدید
فضا

سلام خوبی؟ ... و کلمه بود و جهان، در مسیر تکوین بود و دوست داشتن آن کلمه‌ی نخستین بود و عشق، روشنی کائنات بود و هنوز چراغ‌های کواکب، تمام، پایین بود خدا امانت خود را به آدمی بخشید که بار عشق، برای فرشته سنگین بود و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد کز ایندو، حادثه اولی، کدامین بود اگر نبود، به جز پیش پا نمی‌دیدیم همشه عشق، همان دیده جهان بین بود به عشق از غم و شادی کسی نمی‌گیرد که هرچه کرد، پسندیده و به آیین بود اگر که عشق نمی‌بود، داستان حیات چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود.؟ و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم که راز زندگی و مرگ آدمی، این بود. "اینک گذر سنگین زمان است که بر من می‌گذرد چون جویبار آهن و سنگ" وقتی سرنوشت دست روزگاره باید منتظر نشت . خوشحالم نوشتی

yeMard

سلام فراز.اومدم پستت رو خوندم.ولی از اومدنم خوشحال نشدم آدما حم حسی های جدید رو درک نمیکنن.دوستای قدیمی براشون ارزشمند تر هستن باشد که نباشیم عزت زیاد[گل]

پوران

سلام. بیا آخر این داستان مسخره رو بخون[چشمک]