یک عاشقانه آرام

یا حق
تصمیم دارم از این به بعد هر چند گاهی داستانهای کوتاه خواندنی را اینجا بگذارم یا داستانهای که نوشته خودم هستند را برایتان بنویسم فعلا دوست دارم با داستان زیر شروع کنم البته قبل از آن :
باز هم از همه عزیزانی که دنبال کننده این وبلاگ و نوشته های آن هستند ممنونم
محبوبه خانم عزیز از اینکه بهتری خیلی خوشحالم ... بله من آلبوم گفته شده را دارم و خیلی هم لذت بردم . واقعا از اینهمه لطفی که نسبت به من دارید ممنونم وخودم را سزاوار اینهمه محبت شما نمی دانم.مشتاقانه منتظر خواندن کامنتهای پر مهرتان هستم ... اگر هم میل داشتند آدرس ایمیل یا جیمیل خودتان را برایم به صورت خصوصی بنویسید تا از این طریق در ارتباط باشم .... برایتان آرزوی بهترین ساعات و لحظات ممکن را دارم و می دانم که انسان موفقی هستید و خواهید بود ...برای من هم دعا کنید
این داستان را خیلی پسندیدم شاید شما هم به دلتان نشست :

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

/ 5 نظر / 11 بازدید
ادوارد کالن

دوست من اینا همه داستانه دیگه نه لیلی هست نه نجنونی دل به این داستانا خوش نکنین مردم فقط بلدن احساستو به بازی بگیرن هیچ کس همراه نیست تنهای اول

ادوارد کالن

دوست من اینا همه داستانه دیگه نه لیلی هست نه نجنونی دل به این داستانا خوش نکنین مردم فقط بلدن احساستو به بازی بگیرن هیچ کس همراه نیست تنهای اول

ادوارد کالن

اره برادر من شده نه زیادم حس جالبی نیست دنیا تموم نشده 4 سال تمام گند زدم به زندگیم به خاطرش 4 سال از دنیا جا موندم اخرش هم دیدم فایده نداره زندگی جریان داره یادت باشه این جمله خط زدن بر من پایان من نیست اغاز بی لیاقتی توست!!! لابد لیاقت با تو بودنو نداشته اقا فراز عزیز

محبوبه

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.پیرمرد غمگین شد، گفت: عجله دارم و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. “زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!” پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

وب گرد

والا تا جايي كه مي‌دونيم شنيديم خونديم پسر چشماشو به دختره مي‌ده نه قلبشو تكراري تكراري جمع كن اين عشق و عاشقي رو . به هر وبي سر مي‌زنم همه شكست عشقي خوردن