نوشته هایی که کسی نمی خوان

یا حق
این روزا می نویسم و انتظار دارم که کسی بخواند و چیزی بنویسد ...ولس یا خوانده نمی شوند ...یا خوانده می شوند و به زمزمه ای زیر لب قناعت میشود که به گوشم نمی رسد و یا اینکه فقط خوانده میشوند و می مانند و میمانند ....... کاش می دانستم کدام یکی درست است ............کاش می دانستم
نوشته که بگویم زنده ام هنوز اما..... نوشته تمام شده و دیدم که فقط شکایت و شکوه کرده ام ....................

/ 7 نظر / 11 بازدید
وحیده

سلام خوبی خودت می دونی همیشه بیادتم مخصوصا وقتی می خوام دعا کن تو شب عزیزی مثل امشب از دوستای قدیمی احوالی میپرسم بعد از این کامنت یه اس هم میزنم از خواب بیدارت کنم.[لبخند] من همیشه به وبلاگت سر میزنم امیدوارم موفق باشی

پری خاموش

...[گل]

سودی

سلام.............. خوبید سلامت و سر حالید .نوشتن همیشه عالیه بلاخره خونده میشه مطمئن باش................

yeMard

من را یادت هست؟باز هم برگشتم هنوز همراه زندگیت دست در دست باد خرامان میرود یا دستش را گرفتی؟ راستی هنوز هم به معجزه اعتقاد داری؟[لبخند]

ادیب

سلام بر اهالی هنر و آزادی.. خیلی جمله بالای وبلاگت بهم حال داد. در میان قومی که حقیقت به آشکارا پنهان شده و جای خود را به بطلان داده چطور می توان زیست.... حال من این است از حقیقت جویی و مبارزه با باطل. حال من این است از آزاد اندیشی و می بالم از این تنهایی که نتیجه تفکراتم است. می خواهی بدانی حالم چیست؟ پس بخوان نمیدانم چه می جویم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من...... چرا افسرده است این قلب پرسوز زه جمع آشنایان می گریزم....... به کنجی میخزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تارگی ها..... به بیمار دل خود میدهم گوش گریزانم از این مردم که با من ...... به ظاهر هم دم و یک رنگ هستند از این مردم که تا شعرم شنیدند... به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی ان دم که در خلوت نشستند.... مرا دیوانه ای بدنام گفتند دل من ای دل دیوانه من... که می نالی از این بیگانگی ها دگر بس کن زه دست غیر فریاد... خدایا بس کن این دیوانگی ها

ادیب

در هنگام خستگی به دو چیز فکر کن. 1 کسانی که منتظرهستند تو شکست بخوری و به تو بخندند. 2 کسانی که منتظر هستند تو پیروز شوی و با تو بخندند. چاکریم. نمیدانم چرا هرچی بهت نظر میدم خیلی خیلی دیر میاد چندبار خطا میزنه اول

hanyan

so nice