سلام

این روزها به شدت درگیر کارم .... خدا را شکر از بیکاری بهتره ولی کافی شاپ رو هرگز تعطیل نمی کنم ... آره اینم کافی شاپ جای تمام دوست هایی که دلشون زود به زود تنگ میشه ....

این روزها کافی شاپ شدیدا تنهایی و کسالت رو به آدم هدیه میده ... خیلی سخته اگر یه موجود زیبا و خوب تو زندگیت باشه ولی یه جورایی دلت هوایی باشه و بترسی و نگران باشی هم نخوای از دستش بدی و هم بدونی ..........؟؟؟؟؟؟!!!!!!





تاريخ : دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ | ٦:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام به دوستان خوب

روزهای پر احساس عاشورا و تاسوعا هم گذشت

این روزها با رویا آشنا شده ام دختری فوق العاده زیبا و پر انرژی و شلوغ

مدتها بود که منتظر چنین کارکتری در زندگیم بود ؛ ولی نمی دانم چرا می ترسم ازش

خیلی نگرانم ؛ نگران آینده ، نگران اون ...... توی کافی می شینم و زل میزنم بیرون و میرم تو فکر ولی ؛ این روزها دارم فشارهای عصبی بدی رو از سر میگذرونم به شدت آشفته ام و البته نگران ، قهوه ام رو تا ته سر میکشم ،.....





تاريخ : شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام

زمستان مثل هر سال دیگه ای شروع شد. مثل سالهای گذشته سرد و البته کم برف

ولی یه چیزهایی تو زمستان نوستالژیه ....

قذم زدن ، یه آواز قدیمی، یه نگاه گرم وسط خیابونی سرد .... یه قهوه داغ

می خوام اسم وبلاگ رو عوض کنم و یه چیز جدید بگذارم

توی کافه میشینی و به دور از سرما و هیاهوی بیرون یه قهوه داغ میخوری ،تلخ ، تلخ

مثل درونت ، مثل افکارت ، به بیرون زل میزنی و به نرم برفی که از آسمون میاد

دور و برت پرن از زوجای جوان و پر شر و شور یکی داره به خاطر اشتباهی که کرده از دوستش معذرت میخواد ....(من و ببخش باشه ؛ خوب اشتباه کردم ، نرو ؛ ببین ببخش منو دیگه ؛ کمی دیگه بشین میهوام باهات بیشتر حرف بزنم نرو باشه ،....)

چه زجه ای میزنه و طرفم ناز میکنه ،... یه چیزی تو دلم میگه بکشمش کنار و بگم الکی غرورتو نشکن فایده ای نداره ، یعنی ارزششو نداره ولی بیخیال میشم بگذار تجربه ای رو که ماها شالها قبل انجام دادیم و اونها هم انجام بدن ...

میز بغلی چهار نفریه .... (واقعا داداشته ؛ آره ؛ اصلا به هم شبیه نیستین ؛ خوب دیگه ...اون خوشتیپ تره ، نه بابا هر دو تا تون خوشتیپین ،(خنده )،...) برمیگردم تا زیر چشمی این آقای خوشتیپ رو ببینم ... بابا تام کروز ؛ براد پیت،....

این بچه ها چه راحت به هم دروغ میگن ، الکی دل همدیگرو خوش میکنن و تو دل به حماقت همدیگر میخندن ، میز اون طرفی هم (حالا بعدا توضیح میدم کدوم طرفی) یه آقا پسری در فاصله ای به اندازه 20 سانتیمتر یا کمی کمتر چشبیده به یه دختر خانم ... چنان جیک تو جیکن که میترسم خدای نکرده صحنه ای از فیلم های هالیود رو به طور زنده ببینم (ما هم که از این موارد بسیار خوف داریم ) روم رو برمیگردونم(خدا به دور ) صدای بلند یه ماچ آب دار بلند میشه ( اینجا ؛ ایران ؟؟؟!!!! کافی شاپ؟؟؟؟؟) برمیگردم و خیلی حرفه ای طوری که بقیه متوجه نشن زیر چشمی به مرکز ارسال صدا نگاه میکنم (الحمدالله خبر خاصی نیست ) دو فقره آقا پسر که گویا دوستان گرم آبه و گلستان هم هستند و سالها از هم دور بودنند در صحنه ای با دز بسیار بالای رومانتیکی درآغوش همدیگر قرار دارن و دارن تبادل ماچ میکنن ، من گفتم که جوانهای ما خدای نکرده از اون دست جوانهای خود باخته و مستهجن نیستند، با خیال راحت برمیگردم سر قهوه ای که حالا دیگه حسابی سرد شده ، میزها به مرور داره خالی میشه و بعد با یه سری از کارکترهای دیگه پر میشه سرگرم طراحیم و دارم از همه چیز اتود میزنم ، در باز میشه و یک فقره فرشته از نوع بی بالش وارد میشه ... صحنه اسلوموشن میشه و صدای پیانویی رومانتیک فضا رو پر میکنه ... فرشته مذکور بعد از طی مسیری به میز بغل دست بنده میرسه و بعد از کم حجم کردن پاره ای از البسه دست و پا گیر بالاخره نزول اجلال میکنه ... منو رو ورمیداره و زیر و رو میکنه و نهایتا یه قهوه سفارش میده ....

من از آن جهت که غیرتمندی و پاکی روح و جهان آخرت و عذاب جهنم رو همیشه در کتب درسی بیشتر از مطالب دیگه حفظ بودم سر بلند نمی کنم که مبادا دچار تپش و ضربان قلب اونهم از نوع ناجورش بشم ...

ولی خوب، لعنت خدا بر دل سیاه شیطان (البته من شنیدم به یکی دو نظر حلاله ) گاهی چشمهامون میلغزه و در میره ... در یکی از نگاهها متوجه میشم ایشون به شدت و حدت در حالا نظاره تراوشات هنری بنده هستند (آقا چه حالی داره) بنده هم ژست هنرمندانه ای میگریم و ادامه میدم بعد سرم رو بالا میارم و ایشون رو اینبار در جهت مستقیم رویت میکنم (فتبارک الله و احسن الخالقین ) لبخندی میزنند و بنده هم صرف به جهت ادب و نه خدای نکرده دلیل دیگر جواب میدم ... سر صحبت رو باز میکنن و ما هم به صرف وظیفه و جهت برقراری ارتباط با مخاطبین هنر با ایشون هم کلام میشیم و ایشون از علاقه وافر به هنر نقاشی و استعداد درخشانشان که زبان زد خاله وعمه و دوستانشان است صحبت میکنن و بنده سرپا تقصیر صرفا دارم آوا میشنوم و انقریب شیطان بنده را به راه راست هدایت کنند که آقا پسری وارد میشود بلا نصبت شتر (ببخشید میخواستم چیز دیگری بنویسم ، ولی خودم ، خودم را سانسور کردم ) به هر حالا بنده به این بنده خدای معطل در جلوی در اهمیتی ندادم و ایشان بعد از چند لحظه معطلی به سمت میز ما (من و همان فرشته مذکور که حالا بر سر یک میز بودیم و این فعل و انفعال کی رخ داد خودم هم یادم نیست ، البته با رعایت کامل فاصله شرعی و صرف به جهت آنکه برای هم کلامی بتوانیم متین و آرام حرف بزنیم نه اینکه عربده بکشیم ) روان شدند و سر میز ما که رسیدند خانم تمام قد بلند شدند و بنده هم به گمان اینکه ایشون درحال ترک کافی هستند به جهت بدرقه و به حکم ادب بلند شدم منتها ایشون با آقای مذکوردست داده و در بهت و حیرت بنده و در فرصتی مناسب در مقابل دیدگان واق زده بنده نیم بوسه ای هم رد و بدل شد بنده دور و بر را سریع دید زدم ، خیر خبری نیست ، انگاره این جماعت برایشان از مثلا بارش برف طبیعی تر است، شاید بنده ندانسته وبا یک حرکت فراطبیعی در طول و عرض زمان و مکان جابه جا شده ام و اینجا احتمالا پاریس است و من بی اطلاعم ولی خبر چرا این فرانسوی های اجنبی دارند به زبان فارسی حرف میزنند ؟؟؟ شاید بنده فرانسه را ظرف چند دقیقه بلد شده ام و حالا مثل زبان مادری میفهمم ؟؟؟ ولی نه اینجا ایران است....

بعله بنده بعد از کمی آشنایی (البته در زیر نگاه خصم آلود غول بیابانیه که حالا آن فرشته را چنام در چنگالهایش می فشارد که قلب آدم جریحه دار میشود) و مقدار متنهابهی احوال پرسی در حالی که شاهد بر آن بودم که در این کافه ای که نمیدانم دقیقا متعلق به کدام مملکت است دستان آقا پسر محترم غول بیابانی به شدت در حال تفتیش و جستجوی قسمتهای از اندام فرشته مربوطه بود (البته فکر میکنم به دنبال اسلحه ای چیزی میگشت ؟؟؟ ولی خوب اساحه رو که {...} نمیگذارن ) بهتر دیدم تا بنده هم به آتشی که این حضرات برای خود در آن دنیا افروخته اند دچار نشده اند برو پی کارم ....

 





تاريخ : جمعه ٦ دی ۱۳۸٧ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.