این روزها از نظر کاری دارم روزهای عادی و با افت و خیز کمی رو سپری می کنم ... توی کافی شاپ میشینم و وقتی دارم با رویا (قربونیش برم ) گپ می زنم یه قهوه داغ یا یه هات چکلات می خوریم و به زمستان که تو راه فکر می کنیم ... مشکلات ریز و درشت همچنان باقیه و نمیشه کاریشون کرد باید باهاشون کنار اومد .... شاید به همراه برادرم یه سریال تلویزیونی شروع کنم شاید !!! ولی هدفم از این نوشته این نیست .... چند وقتیه که شدیدا درگیر پیوند دادن دو قلب هستم که یکیشون بدجوری شکسته و اون یکی بدجوری سرش به سنگ خورده ....!!! خدایا از دست این جونها .... ؟؟! آره هردوشون می دونن که چقدر همدیگر رو دوست دارن ولی سر حماقت یه طرف اون یکی به اجبار و علی رغم میل باطنی گذاشته و رفت و حالا این یکی داره واسش بال بال می زنه و اون یکی هم نمی خواد دیگه محلش بگذاره ؟؟!!! چقدر این یکی اون یکی کردم (آخه هر دو از دوستان هستن و  نمی خوام اسم ببرم میان می بینن شاکی میشن ) به هر حال اومیدوارم و که هرچه زودتر هر دو به یه تصمیم درستی برسن .... من و رویا (که الهی من فدای اون چشمهای پاک ومعصومش برم) این وسط به رسم رفقات و دوستی از هیچ کاری دریغ نکرده و نمی کنیم چون به هر صورت این دوتا از دوستای خوبمون هستن و به گردن ما حق دارن ...

من و رویا هم داریم به زندگی خودمون ادامه می دیم .... هر روز خدا رو هم برای این نعمت شکر کنم بازم کم کاری کردم بازم جا داره که شکرش کنم چون رویا واقعا ، رویای ذهن خسته ام بود و اومد و منو از بدبختی و خستگی نجات داد (الهی قربونش برم) امشب براش اسفند دود می کنم تا چشمش نزنین.....؟؟!!!!

 





تاريخ : دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.