غروبم مرگ رو دوشم
طلوعم کن تو میتونی

تمومم ، سایه میپوشم
شروعم کن تو میتونی

شدم خورشید غرق خون
میون مغرب دریا

منو با چشمای بازت
ببر تا مشرق رویا


دلم با هر طپش باهم
شکستن تا نمیفهمه

که هر اندازه خوبه عشق
همون اندازه بیرحمه

چه راهایی که رفتم تا
بفهمم جز تو راهی نیست

خلاصم کن از عشقایی
که گاهی هست و گاهی نیست



تو خوب سوختنو میشناسی
سکوتو از اونم بهتر

من آتیشم یه کاری کن
نمونم زیر خاکستر

میخوام مثل همون روزا
که بارون بود و ابری شم

دوباره تو حریر تو
مثل چشمات ابری شم


دلم با هر طپش باهم
شکستن تا نمیفهمه

که هر اندازه خوبه عشق

همون اندازه بیرحمه
چه راهایی که رفتم تا
بفهمم جز تو راهی نیست

خلاصم کن از عشقایی
که گاهی هست و گاهی نیست

 





تاريخ : دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.