سلام ....

حوصله نوشتن همین چند خطم ندارم ... اگر شمام حالتون مثل من بود بعد از خوندن این شعر بشینین زار بزنین و دلتون رو سبک کنین .....

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
         چقدر زود
                     دیر می‌شود!

قیصر امین ‌پور

"هی فلانی!  زندگی شاید همین باشد

یک فریبِ ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او  و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد.

 

آه!...آه! امّا

او چرا این را نمی داند، که در اینجا

من دلم تنگ ست. یک ذرّه ست؟

شاتقی هم آدمست، ای داد برمن، داد!

ای فغان! فریاد!

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند؟

که من بیچاره هم در سینه دل دارم.

که دل من هم دل ست آخر؟

سنگ و آهن نیست.

او چرا این قدر از من غافل ست آخر؟

آه، آه، ای کاش


مهدی اخوان ثالث

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
....
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم.....

 

مهدی اخوان ثالث





تاريخ : یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.