سلام

باورم نمی شد هنوز و بعد از اینهمه سال بتونم باز با این شعرهای شل سیلور استاین بغض کنم ، جالب اینکه با این اشعار اینبار راحت تر گریه کردم حال عجیبی بود خیلی عجیب


به خدا قسم می توانستی مزه مرغ و گوجه فرنگی ،
رشته و قلم گوسفند را حس کنی ،
اما آنچه می خوردیم آب و سیب زمینی بود ،
و سنگ سوپ عجیب .
در روزهای سخت گذسته ،
آویزان بود با نخی ، در آشپزخانه ،
سنگی کوچک و قدیمی به اندازه یک سیب ،
صیقلی و فرسوده و خاکستری .
در آشپزخانه چیز زیادی نبود که بخوریم ،
وقتی که هوا پس می شد ،
مادر کمی آب می جوشاند و سنگ را توی آب می انداخت
می گفت : (امشب کمی سوپ می خوریم .)
به خدا قسم می توانستی مزه مرغ و گوجه فرنگی ،
رشته و قلم گوسفند را حس کنی ،
اما آنچه می خوردیم آب و سیب زمینی بود ،
و سنگ سوپ عجیب .
این سنگ سال های دراز در خانه ما بود ،
می دانستیم که مغذّی است.
به یاد می آورم که مادر آن را در آب هم می زد،
و این ترانه را می خواند :
( تا وقتی این سنگ جادویی را داریم
هیچ شبی گرسنه نخواهیم  ماند .
کافی است کمی عشق به آن اضافه کنید ،
بعد همه چیز رو به راه می شود .)
به خدا قسم می توانستی مزه مرغ و گوجه فرنگی ،
رشته و قلم گوسفند را حس کنی ،
اما آنچه می خوردیم آب و سیب زمینی بود ،
و سنگ سوپ عجیب .
آن تکهسنگ باعث شد که روزهای تاریک را تاب بیاوریم
تا بالاخره خورشید طلوع کرد .
و سنگ سوپ خاک گرفته فراموش شد.
هر چند هنوز ، همانجا آویزان است.
خدایا ، از آن زمان به بعد ، غذا فراوان شد
اما گاهی
مادر را در آشپزخانه می بینم
و سنگ سوپ عجیب به یادم می آید .
دوباره می توانم مزه مرغ و گوجه فرنگی ،
رشته و قلم گوسفند را حس کنم .
اما آنچه می خوردیم آب و سیب زمینی بود ،
و سنگ سوپ عجیب .
ما با یک سنگ سوپ عجیب تغذیه می شدیم .
آه ، سنگ سوپی عجیب






تاريخ : یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.