سلام دوستای گلم

این روزها هوا بدجوری شرجی شده ... آدم خیس آب میشه وقتی میره بیرون ولی مگر میشه اینجا بود و بیرون نرفت ... سعی می کنم بیشتر عصرها بعد از غروب آفتاب برم بیرون . تصورش بکن می ری کنار ساحل هوا تاریک شده و تو روی یه تخته سنگ میشینی و به این بیکران زیبای پر سر و صدا زل میزنی ... بعد آروم آروم با خودت یه چند تا ترانه رو که خیلی دوست داری رو زمزمه میکنی ... نسیم گرم میخوره به صورتت و نفس کشیدن سنگین میشه ولی اونقدر محو کدر سدی که خودت رو فراموش کردی و ... عاشقی .... آره عاشقی ... مس فهمی که جنس عشقت مبتذل و سر و دستی نیست که یه روز فرتی بندازیش تو سطل زباله و یکی دیگه برداری ، اون وقت ه که به خودت افتخار میکنی ، با بغض و لبخند به دریا لبخند میزنی و می بینی که اونم داره به تو می خنده ... کلیحال کردم کنار ساحل بودم و لذتش رو با دنیا عوض نمی کنم ... از سر اتفاق با آدم تنهای دیگه ای به اسم خرم که بچه شیراز بود آشنا شدم و کلی باهم گرم گرفتیم ... جای اینکه سکوتمون رو تقسیمن کنیم ، سعی کردیم به دور از دغدغه ای روزمره زندگی در مورد لذتهامون و دریا و آسمان و زندگی حرف بزنیم ... به خدا شعار نمی دم من بدم میاد کسی ادای چیزی رو در بیاره که نیست ، ولی من همینم نم آدمی هستم که به یه صحنه عاطفی خیلی قشنگ تو فیلمهای خوب گریه می کنم و با یه صحنه کمدی جالب و درست و حسابی ؛ غش غش می خندم ... من احساساتم تو جیبمه و هر وقت لازمشون داشته باشم همراهم هستند ، من هنوز آدمم ؛ این رو بلند تو گوش دریا تکرار میکنم و می خندم بعد که سر برمیگردونم چند جفت چشم رو می بینم که هین رد شدن با تعجب و تمسخر نگاهم میکنن و یکشون که یه خانمه جوانه با پوز خند میگه سلام ادم من امشب از مریخ رسیدم ... خوشبختم ... بعد بقیه می خندند و منهم با اونها می خندم ... واقعا ما ها چقدر عجیبیم ... چند تا طرح می زنم که از هیچ کدام راضی نیستم ... میام خونه و زیر باد کولر گازی لرزم میگیره قراره فردا سری به فرهنگسرای طوبی بزنم ببینم کارگاه نقاشی برگزار می شه یا نه ...می پرم تو رخت خوابم هی می غلتم  و  جابه جا میشم ولس خبری از خواب نیست به خوابهای گذشته فکر میکنم و اتفاقات بامزه ای که تو خواب برام افتاده ....یهو با یه نور سفید خیره کننده می افتم تو خلاء.... انگار یه ماشین با سرعت بالا باهات برخورد کنه ... راستی تا حالا ماشینی با سرعت خیلی بالا باهاتون برخورد کرده ، اگر تجربشو دارین ، خدائیش مثل خواب رفتنم نبود ...





تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام به همراهان همیشگی

ابتدا می خوام از شما دوستان دعوت کنم در یه نظر سنجی شرکت کنید : من اکثر طرح هایی که کشیده ام برای نمایشگاهم در مورد مردم بندره ... بنابر این از شما می خوام در صورت علاقه  اسم برای نمایشگاه پیشنهاد بدین ... لطف سعی کیند اسمها کوتاه و جذاب و زیاد رومانتیک و شاعرانه نباشه البته اگه هم باشه ایرادی نداره ها ولی بیشتر جذاب و گرم باشه ... از همتون ممنونم و منتظر پیامهای پر مهرتون هستم ...

بالاخره اسپانیا حال آلمان را می گیرد و در فینال برنده می شود خیلی کیفور می شوم

بیشتر سعی می کنم در ساعات گرم در خانه بمانم هوای بیرون وحشتناک گرم و شرجیست ؛ دیروز برای خرید کتاب طراحی چهره اثر سارجنت تقریبا تمام بندر عباس را زیر پا گذاشتم و نهایتا کتاب را در جایی پیدا کردم که خیلی سر راست و راحت می توانستم ظرف مدت چند دقیقه یه آنجا برسم به شدت خنده ام گرفته بود و درست مثل آدمهای دویانه در خیابان هی لبخندهایی به پهنای صورتم شکل میگرفت و به زور جمعشان می کردم که نکند خل فرضم کنند و مرا ببرند رازی به این فکر هم خنده ام گرفت و بدتر از همه به پیراهنم که از شرجی هوا و عرق کاملا خیس شده بود و هی به بدنم می چسبید بیشتر خندیدم ... پیراهن بدن نمای چسبان همیشه خیس ، محصول جدیدی از پوشاک بندر ؛ چه بامزه شده بودم ... ولی قبل از آن از اینکه در تمام بندر عباس کتاب فروشی تخصصی تا این حد کم است کلی دپرس شدم ؛ اخر مگر اینجا مرکز یک استان محسوب نمی شود پس چرا در مورد فرهنگ و هنر تا این حد مورد ظلم واقع شده است ... به هرصورت خیس عرث و شرجی به خانه می رسم ؛ کتاب را ورق می زنم از حد انتظاراتم پائین تر است ؛ نه کارهای سارجنت ... کارهای سینگر سارجنت محشرند و من کسی نیستم که بخواهم نقدش کنم ؛ منظورم تعداد طرحهای موجود و همینطور نحوه ارائه آثار و توضیحات و این موارد ... امروز با خودم قهر می کنم ... از صبح و بهتر بگویم از ٢ روز پیش هیچ طرحی نزده ام ... کفری می شوم می روم بیرون وبوی نم موجود در هوا و خنکای مختصر غروب و هوای نزدیک ساحل هوایی می کندم ... کمی قدم می زنم و آرام می شوم به همه چیزهای خوب فکر می کنم آدمهای خوب ؛ به اینکه باید وبم را به روز کنم به تمام دوستانم که از طریق همین وب باهم آشنا شده ایم و چقدر به نظرم آشناهای دوری می آیند ... به دوستانم و بیشتر از همه به آیسان ... کجاست ؛ چه میکند ؛‌حالش خوب است ؛ این اواخر که در گذری خیابانی از فاصله دور دیدمش خیلی لاغر شده بود ... خیلی نگران شدم دلم گرفت ... در همین احوالات بودم ؛ نگاهی به دریا کردم سالها پیش وقتی هنوز در دلش بودم و دوستم داشت ؛من در لحظه ای پر شور و زیبا نامش را به سوی دریا فرباد زده بودم ... ولی اینبار انگار دریا بود که داشت نام مرا فرباد می زد ... هرچه اندیشیدم که آیا کسی هست که نامش را در دریا فریاد کنم ... دیدم من هرگز کسی را مثل او عاشق نبوده ام ... غمگین نیستم ، ولی دلم سنگین می شود ؛ آرام آرام به قصد برگشت راه

می افتم به خانه که می رسم خوبم مهتاب (خواهر زاده ام )‌ هست برادرم ،‌خواهرم ؛ پسر دایی و دامادمان که از جان بیشتر دوستش داریم هم هست و عشق و دوستی و خوبی و لبخند و علاقه و پس من هنوز زنده ام و خوشبخت ... چقدر شاعر شده ام ... به خودم خنده ام میگیرد ... کاغذ را بر می دارم و تصویر زنی را با برقه  می کشم (برقه نام محلی صورت بندهایسیت که زنان جنوبی بعضا به صورت می زنند ) شب طبق معمول در بیرون می گذرد ... می رویم خرید و من و امیر برای خودمان از پاساژ زیتون لباس می خریم ... در خانه تا آنجا که می توانم دلقک بازی در می آورم ات روحیخ همه باز شود ... من در گذشته و قبل از اینکه دچار مشکلات عدیده ای روحیه بشوم قرص خنده و انرژی خانه بودم ... و مثل بمب انرژی می ترکیدم ... هنوز هم گاهی مسئولیت راهی افراد خانواده از حالت کسل را به عهد می گیرم ... به هر حال کلی خندیدیم. شب تا دیروقت بیدار بودیم اینجا ساعت غذا خوردن خوابیدن و دیر کارها کمی به هم ریخته مثلا ما دیشب ساعت ٣.٣٠ صبح تازه تصمیم به خواب گرفتیم ، ساعت ١٢ شام خوردیم و صبح هم من اکثرا یاعت ١٠ الی ١١ از خواب بیدار می شوم این یعنی زندگی کردن با توجه به نیاز بدن ...

کارهای جدیدی را طراحی کرده ام ... و حتما در موقعی که از مسافرت برگردم گالری مجزایی در وبم ایجاد خواهم کرد که آثار این دوره کاریم را در آن قرار خواهم داد ...

ساعت ٣.٣٠ صبح است روز پر مشغله ای داشته ام و خیلی خسته ام از زور خستگی خوابم نمی برد ... خودم هم متعجبم ... دیشب در خوابم اتفاقات عجیبی افتاد مثلا خواب خوناشامها را دیدم و کلی به خوابم در خواب خندیدم ... خوابهایم دارند کم کم قاطی می کنند ... بس که اینجا آفتاب به کله ام می خورد ... این شبها همش دارم چیزهای عجیب می بینم  عین فیلم های هنری شده خوابام ..و چشمهام روی هم می افته خواب مانند قابی فلزی احتمالا تا فردا صبح مرا حبس می کند

 





تاريخ : دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام

دوستان ارجمند و همراه من متاسفانه در نگارش سفرنامه هایم وقفه افتاد به هم ریختگی سرورها و قطعی برق و پائین بودن سرعت کارتهای اینترنتی و .... همگی دست به دست هم دادند که من مجبور شوم سفرنامه این سه روز را یکجا بنویسم امیدوارم این وقفه باعث کدورت خاطر عزیزات نشده باشد ...

ترکیه در یورو 2008 در مقابل آلمان با ناداوری و بی انصافی شکست می خورد و من کلی از بابت این جریانات دلخور می شوم ...

بالاخره با راهنمایی یکی از همین مردم بندر آدرس فرهنگسرای طوبی را پیدا می کنم ... خودم را به آنجا می رسانم و به جز چند مراسم برزگ داشت روز زن ، نمایشگاهی نمی بینم ... روی دیوار فرهنگسرا با مقوا نوشته ای مبنی بر برپایی نمایشگاه گرافیک می بینم ... با کلی پرسه جو مرا به اتاق رئیس فرهنگسرا جناب آقای کاظمی راهنمایی می کنند ، مرد خون گرم و آرامیست با هم در مورد شرایط برپایی نمایشگاهی در بندر عباس صحبت می کنیم و ایشان در مورد کمبود فضای ارائه آثار در بندر برایم صحبت می کند متاسف می شوم که چرا مکانی این چنین و با اینهمه استعداد های ناب هنری جایی برای ارائه آثار ندارد ... از هنرمندان اینجا صحبت می کند و از اینکه چقدر مهجور واقع شده اند ...

قرار می شود که بعد از ظهر برای دیدن نمایشگاه گرافیک بیایم، در حین بیرون رفتن با یکی از هنرمندان طراح و نقاش استان به نام آقای پریش آشنا می شوم مرد دلنشینی هستند ولی در زیر آفتاب سوزان و عریق ریزان نمی شود در مورد خیلی مطالب حرف زد قرار هردومان موکول می شود به بعد از ظهر  ... بعد از ظهر برمی گردم فرهنگسرا نگارخانه در طبقه سوم است . وارد گالری که می شوم کارهای خوبی می بینم از بچه های هنرستان هنرهای زیبا (پسران) کارها خوبند ولی باز همان فضای کلاسیک حاکم بر تمامی هنرستانها و کالجها را می توان دید ، سطح انتظاراتم را برآورده نمی کند , بر حسب اتفاق با یکی از هنرمندان جوانی که کارهایش را ارائه کرده است آشنا می شوم ، شهاب خونین حرفه ... پسر جوانیست در حدود 17،18 ساله محجوب و دوست داشنتی با هم هم کلام می شویم و سعی می کنم در مورد مسائل مختلف تا آنجا که اطلاعاتم قد می دهد برایش صحبت کنم ... در همین هین مرتضی رستاخیز هم به جمع ما اضافه می شود و جناب پریش توضیح می دهند که نام نمایشگاه را کارگاه گرافیک گذاشته اند ... خرسند از اینهمه اتفاقات خوب و دوستان جدید با بچه در مورد نحوه ارائه کراها صحبت می کنم و آنها هم از کمبود امکانات می نالند خدایا چرا باید چنین باشد مگر این بچه ها به غیر از مکانی برای ارائه آثار و قابهای مناسب و کمی توجه چه می خواهند که تا این حد دست نیافتنیست .... خیلی زود با هم عیاق می شویم و در هم بور می خوریم ... بچه های خونگرمی هستند صحبت از کار خودم می شود که برای نقاشی آمده ام بندر عباس ولی هنوز نتوانسته ام سوژه هایم را که بیشتر هدفم مردم بومی بوده پیدا کنم ... شهاب پیشنهاد می دهد که از آرشیو عکسهای انجمن سینماگران استفاده کنیم خیلی خوشحال می شوم و تشکری مبسوط از شهاب می کنم ... قرار می شود فردا برای گرفتن عکسها برگردم ...

خواهر و اعضای خوانواده هم سر می رسند و بعد از دیدن نمایشگاه به پیشنهاد نمی دانم کداممان می رویم کنار ساحل ....

ساحل اینجا فوق العاده است قصد دارم با کفش و مثل آدمهای متشخص برروی ساحل قدم بزنم ولی نمی شود .... امیر و کامران دارند کنار ساحل و در دو قدمی دریا مثلا حرفهای جدی و بزرگانه می زنند من اهل اینجور جریانات نیستم من کودکی هستم که قد کشیده ام ... دریا صدایم می زند ، کفشهایم را در می آورم آب در یک قدمی است ... خودم را در ساحل و شن و دریا رها می کنم و با خواهر زاده ام آنقدر آتش می سوزانیم که شلوارم تا سر زانو خیس آب دریا می شود ... خواهر زادام هم وضعیتی بهتر ندارد هردو منتظریم که حسابی مورد توپ و تشر قرار بگیریم و لی خدا به خیر می گذراند به خانه که برمیگردیم آب قطع است ...

صبح شهاب و مرتضی را در انجمن سینماگران می بینم ... با لطف فراوان خانم کهوری( اگر نامشان را درست نوشته باشم ) به آرشیو عکس استان راه پیدا میکنم و عکسهای فوقالعاده ای را به امانت می گیرم چه مردمان باحالی هستند خیلی راحت اعتماد می کند ... خدایا کاش تمام مردم ما اعتماد می کردند و در مقابل همه هم قدر این اعتماد را می دانستند و خیانت نمی کردند من مطمئن هستم که درآن صورت دنیا به مراتب زیبا تر میشد ... به هرصورت برای دو روز عکسها را میگیرم ... و شروع به طراحی می کنم ...

شبها اکثرا بیرون می رویم کنار ساحل ، پارک ، شهر بازی ، و کلی جاهای خوب دیگر و شام را هم یا ساده و یا بیرون می خوریم و جالب آنکه به اینجا هر موقع  احساس گرسنگی می کنیم غذا می خوریم مثلا دیشب شام را ساعت 1.30 صبح خوردیم ... خیلی باحاله نه ... وحشت ناک خسته می شوم . تصمیم میگیرم به خوابم اینبار در آرامش ... و نهایتا می خوابم مثلا بچه آدم ... در خواب چیزهای جالبی می بینم ...دریا صدفهای غول پیکر ، دختری را که دوستش داشتم و دارم ... قایق ، فیل ، تارزان ، و هزار جور پدر سوخته بازی دیگری در خوابم رخ می دهد ...  بقیه خوابم برفکی است





تاريخ : شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام همراهان همیشگی

بندر عباس شدیدا گرم است گرم که نه داغ داغ ... و شرجی هوا نفس آدم را بند می آورد احساس می کنی در زود پز بزرگی رهایت کرده اند و تو داری آرام آرام می پزی ... ولی من این هوا را دوست دارم ... گرما را و بوی دریا را ، ساحل زیبا یی را که کلی خاطرات خوب و بد از ش دارم ؛ برای طراحی می روم کنار ساحل دریا ساعت ١١ صبح اینجا در این ساعت جنبنده ای کنار ساحل نیست البته هست فقط فلامینگو های زیبا و چند مرغ دریایی که نمی دانم دارند روی شنهای ساحل به دنبال چه می گردند ... به هر صورت از فلامینگو ها طراحی می کنم ... آنقدر نور خورشید شدید است که نگاه کردن به کاغذ سفید ناممکن می شود ... بدجوری چشم را می زند ولی من با این هم حال می کنم انگار امروز اصلا سر کیفم ... تصمیم میگیرم قبل از اینکه دچار بی هوشی و گرما زدگی  بشوم برگردم مدتی کنار خیابان خلوت منتهی بر ساحل می مانم بالاخره تاکسی گیر می آورم به اولین کافی نتی که می رسم تصمیم می گیرم که سفر نامه ام را بنویسم ... روزهای خوبی هستند این روزها دیگر پای ثابت این کافی نت شده ام و هر روز دارم میایم و می روم عادت کرده اند به من ... اسم چهارراه ها را دارم یاد می گیرم و یا بهتر بگویم بعضی را دارم به خاطر می آورم ... نخل ناخدا ... رسالت ... محله ماهیگیران ... بازار ... گنو... وه که دارم چه حالی می کنم از این کشف و شهود ... تصمیم دارم بگردم ببینم اینجا و در این شهر کجا نمایشگاه برگزار می کنند و اصلا امکان ملاقات با هنرمندان این شهر هست یا نه ... به خانه که بر میگردم جنازه هستم جنازه ای پخته و عرق کرده ... ولی انقدر با روحیه هستم که تمام مدت با خواهر زاده ام بازی می کنم ... شب هم بر طبق عادت می رویم بیرون و می گیردیم ... این شبگردیها کنار ساحل وه که چه حالی دارد ... جای تمام کسانی را دوست دارم با به خاطر آوردنشان خالی می کنم ... فردا حتما باید گالری های این شهر را کشف کنم ... ترکیه در جام اروپا حال کرواسی را می گیرد و من خیلی کیف می کنم . ایتالیا در مقابل اسپانیا وا می دهد  من حالم گرفته می شود ... من هی تند تند حالم گرفته می شود و خوب می شود ؛ من کلی باحالم ........ فردا طلوع دیگریست ... فردا ... خواب درست مثل یک گاو خشمگین که به سمت پارچه قرمز می دود مرا به رویا ها پرتاب می کند.





تاريخ : سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام دوستان همراه من

.... از خواب که بیدار می شوم انگار دنیا جور دیگری است از آن فضای خنک فاصله گرفته همه چیز زرد یکدست شده است و در این عصر هوای بیرون آنقدر گرم است مه می خواهد قورتت بدهد ... ولی برای من که عاشق گرما هستم لذت بخش است یادم می آید که در مسیر تبریز تا تهران شب گذشته کلی لرزیده بودم ولی حالا داشتم زیر این گرمای نفس بر هن هن می کردم و لذت می بردم ... قطار بعد از کمی مکث راه می افتد ... و من بر می گردم به کو÷ه ام سیگای می گیرانم آخرینها ... و بعد می روم طراحی کنم همسفرها از پرتره دختری که کشیده ام لذت می برند و از من می خواهند برای یادگاری برایشان طراحی کنم من هم طرحی برای هر کدام می زنم ، یکی از آنها تصویر دوستش را برایم شرح می دهد ... نه دماغش یکمی کوچیکتر بود ، آهان حالا شد ، چشمهاش گرده و خوشگله و صورت تپلی داره ، ابروهاش منو کشته بکششون ، بلند و کشیده یکمی قوس داره ... و من با لذت دارم از گفته های او طراحی می کنم طرحم بیشتر شبیه جنیفر انسیتون شده است ، برای شوخی و از سر شیطنت می پرسم (واقعا این شکلیه ) نگاهم می کند و با لبخند جواب می دهد تقریبا و من به این می اندیشم که این دوست همشفر من بیشتر کسی چون این تصویر را می خواهد نه کسی را که در واقعه در کنار اوست شاید کمی تشابه وجود داشته باشد ولی جنیفر انیستون نمی تواند باشد ... می روم بیرون بعد از شامی که به اصرار امیر در رستوران قطار خورده ایم کمی احساس سنگینی می کنم می روم و با مهماندار کوپه گرم میگیرم ، عیسی بچه کرج است خوش مشرب است و اهل حرف و من هم که دنبال کسی می گردم که ساعتی گپ بزنیم و وقتمان پر بشود حسابی گرم میگیرم و سیگار مهمانش می کنم قرار می شود در سیرجان خودش بیدارمان کند ... ساعت دارد ١١ می شود و من فقط ۴ ساعت وقت استراحت دارم می روم می خوابم ... امیر فقط خواب است اصلا برای مسافرت همسفر خوبی نیست در سفر فقط می خوابد یا مجله و کتاب می خواند ... حالا هم خواب است ... سیرجان کوپه ار عوض می کنیم و همه میرویم برای استراحت ولی من خوابم نمی برد ... با این یکی مهماندار هم دوست می شویم و در مورد ساخت آکواریمهای بزرگ باهم بحث می کنیم آکواریم بزرگی ساخته است . دارد با شور حرارت برایم توضیح می دهد که چطوری باید بر فشار آب بر شیشه آکواریم غلبه کرد ... ساعت حدود٨ صبح است می رسیم به ایستگاه راه آهن بندر عباس ، مسافرتمان تمام شده است ... بیرون ایستگاه کلی راننده تاکسی منتظر هستند تا مسافران را سوار کنند بالاخره با کلی مکافات با یکی از آنها به توافق می رسیم و سوار می شویم به سمت منزل خواهرم ....

 





تاريخ : دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام به دوستان ارجمندم و ممنون از عزیزانی که آمدند و سر زدند من با اجازه دوستان لینک وبلاگهاشان را در وبلاگم قرار دادم و امیدوارم دوستان هم همین لطف را در قبال بنده داشته باشند تا دری باشد برای آشنایی با دوستان دیگر ...

قطار ... یک نواخت و باشتاب می ÷یماد این مسیر بی انتها را انگار آخر ندارد انگار داری در یک مسیر مجازی حرکت می کنی نمی دانم تاثیر خستگی است این یا دارم کم کم خل می شوم چیزهای عجیبی می بینم ... بیرون این پنجره دارد چه اتفاقی می افتد ... همه چیز در گذری سریع دارد از مقابل چشمانم رد می شود ... و من با چشمانی خسته دارم به بیرون نگاه می کنم هوای بیرون به شدت داغ است خیلی داغ و من گرما را دوست دارم همه چیز در زیر نور خورشید در خشان تر هستند و خاک خیلی تشنه تر به نظر می رسد ... آرام در کوپه و روی تخت قطار دراز می شکم و مطالعه می کنم تندیس جدید را دارم زیر رو می کنم و از طرفی سعی دارم با تلفن نمایشگاهم را هماهنگ کنم برای یکی از هفته های شهریور تصمیم دارم نمایشگاه بگذارم ... دارم می روم جنوب تا کمی آرام شوم و بتوانم برای نمایشگاهم طراحی کنم . مجبورم ساعت ٣ صبح کوپه ام را عوض کنم در سیرجان ... تا ساعت ٣ فرصت زیادی مانده می توانم حسابی استراحت کنم تا هم خستگی از وجود بیرون برود و هم اینکه سرحال باشم برای فردا و برای ملاقات با خواهر و داماد و البته خواهر زاده کوچکم که می دانم بی تاب و پر انرژی منتظر است تا برسیم و از سرو کول من و امیر بالا برود ... تصمیم می گیرم قبل از خوابیدن کمی طراحی کنم ولی منصرف می شوم خستگی امان را بریده ... چشمهایم را می بندم و به گذشته های خوب فکر می کنم به دفعات زیادی که در حالتها و موقعیتهای مختلف این مسیر را طی کرده بودم ... به روزهای خوب گذشته به عشقم ... به عشقم ... و خواب مرا مانند کامیونی که از روی گوجه فرنگی رسیده ای رد می شود له می کند ...

ادامه دارد ...

 





تاريخ : یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام

تهران ، شهر دود و سیمان و شلوغی ، با اینکه همیشه از زیست کردن در چنین فضایی به جهت وجود فرصتهای ناب برای آشنایی خرسند بوده ام منتها این فضا خفه ام می کند و احساس می کنم که هیچ چیز برای آرامش نیست همه چیز در تکاپو و گذر است و تو داری می روی به سمت یک بی نهایت گنگ

اگر چند دیوار نگاره زیبا بر روی فضای بلند آپارتمانی نبود این شهر هیچ نداشت برای لحظه ای رنگ دیدن دنیا وه چقدر عجیب است این شهر شلوغ ...

و چه جای تاسفی دارد که به عنوان پایتخت یک کشور هنری و باستانی خالی از هر گونه هنر مردمی و خیابانیست هنری که در خیابانها بدونه واسطه و از نزدیک روح مردم را نوازش کند ... همه رو آورده ایم به گالری ها و فضاهایی که تنها مکانیست برای عده ای معدود از افراد یک جامعه و همین است که مردم ما با هنر قهر هستند .

ساعاتی بیشتر در تهران نیستم و همین ساعات را ترجیح می دهم در ایستگاه راه آهن استراحت کنم هم شب گذشته به شدت بی خواب خسته شده ام و هم اینکه فرصت و زمان کافی برای دیدن موزه ها و گالری ها را ندارم هرچند دوست داشتم حداقل جند گالری را بروم و از نزدیک کارها را ببینم ... به هر صورت در راه آهن می مانم و استراحت می کنم به همراه برادرم که هر چقدر بیستر از ساعات مسافرت می گذرد کسل تر و عصبی تر می شود و البته بد اخلاق تر من به شدت نگران خوابش هستم می ترسم بی خوابی شب گذشته و احتمالا امشب در قطار آزارش بدهد  طراحی می کنم از چه نمی دانم و سعی دارم اوقاتم را پر کنم ... راستی خبر پبروزی ایتالیا در مقابل فرانسه در جام یورو ٢٠٠٨ خوشحالم می کند ...

ساعت یک تایم حرکتمان است و آرام آرام دارد هوای گرم کلافه امان می کند و البته این شلوغی و ازدحام داخل ایستگاه ... ترن وارد ایستگاه می شود و خوب خبالم کمی راحت تر چرا که تا ساعتی دیگر راحت در کوپه دراز خواهم کشید و استراحت خواهم کرد خیلی خسته هستم خیلی ....





تاريخ : شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام به دوستان عزیزم

مدتی به سفر خواهم رفت به جنوب ایران و در این مدت سعی خواهم کرد مطالبی برایتان بگذارم ...

نمی دانم شاید این سفر بتواند کمی در آرامش و ساکن بودنم مرا یاری دهد ...

تنها نگرانیم شاید این باشد که وقتی رفتم و بازگشتم کدام یک از دوستان نزدیکم مرا ترک خواهد کرد ...

این روالی عادی شده که هر بار که می روم و باز می گردم دوستی را از دست می دهم

                       





تاريخ : دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.