یا حق
سلام به همه دوستان عزیز
اول از همه خیلی خیلی از پوراندخت عزیزم تشکر میکنم :مرسی عزیزم و خوشحالم که کامنت گذاشتی و در ضمن خودت هم آپ کردی
دوم از محبوبه عزیز ممنونم .... این برام جای خوشحالی و شادی که می دونم کسی منتظر نوشته های من هست تا بیاد و بخونه و باهاشون ارامش بگیره ..... در مورد نقاشی این خیلی طبیعیه خیلی ... و تازه در چنین شرایط روحی هستش که نقاشها  به پله های بالاتر میرن و پیشرفت میکنن... برام در مورد شهرتون بنویس ... اصلا یه مدت نقاشی رو فراموش کن ... از روزهای تاریخ گذشته و بیات شده ات بنویس .. از ساعتهایی که پشت هیچهای هر روز دفن میشن ... از لحظاتی که صورت به شیشه خیس تاکسی چسباندی و بیرون رو نگاه میکنی و رد شدن چراغهای روشن شهر رو می بینی ... از همه اینها برام بنویس ... خوشحالم که از منو خوشت اومده مال دوره ای بود که ........شادتر بودم .....گذشت ......بیخیال .. شهر زیر رو برای پوران عزیزم میذارم و می دونم به درد تو هم میخوره ... منتظرم مشتاقانه که بیای و برام بنویسی

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته
زورق به گل نشستهای است زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای است زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم‌چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود

تو از هزاره‌های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه‌های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه، بسته می‌نمایدت

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!

هوشنگ ابتهاج





تاريخ : جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.