سلام

کاش می تونستم بگم چه حالی دارم کاش میشد فقط یه دقیقه اش رو براتون تعریف کنم .... این بغض نشکن داره خفه ام میکنه و داره از تو می ترکوندم .... دوستی نوشته تا دستت نلرزه تا بغض نکنی و گریه ات نگیره نمی تونی بنویسی .... ولی باید بدونه که گاهی گفتن خیلی خیلی سخت تر از نگفتنه ... گاهی زور میزنی که گریه کنی که خالی بشی ولی به جاش یه دنیا دلتنگی نسیبت میشه و یه بغضی که تا آستانه شکست میاد و نمشکنه و بعد بهت چوزخند میزنه که دیدی بازم نشکستم تا جونت بالا بیاد و بعد تو می مونی و یه خیابون بلند و سیگار پشت سیگار .... و مردمی که گاهی از سر کنجکاوی یا نمی دونم چی نیگات میکنن.... تو می مونی و یه دنیا دلتنگی و بیکسی تو می مونی و جای خالی یه شونه که بغضت رو بترکونی و زار بزنی تو می مونی و آدمهایی که دیگه ازشون سیری از زندگی که ازش سیری از ...... تو می مونی و یه هیچ بزرگ که خفه ات می کنه ....

خیلی وقتها آدم فکر میکنه که درست میشه .... بلاخره یه روز درست میشه .... ولی کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بیخیال باشین اصلا این حرفها برای شما نیست .... آره خودخواهم ولی برین زندگی کنین .... جان هرکی دوس دارین برین و خوش باشین .... بگردین ،‌فکر کنین ، برای آینده برنامه داشته باشین ؛‌ و باور کنین که می تونین ... باور کنین که یه روز همه چیز خوب میشه ... به خدا خوب میشه برای شما .... نمیگم من مستثنا هستم نه .... ولی از ما که گذشت ..........خوش باشین

برای دل خودم دارم درد و دل می کنم ............. کاش هیچ وقت هیچ کس ؛‌کسی رو سر هیچ چهارراهی توی دنیا تنها نمیذاشت ......





تاريخ : پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام

هیچ وقت دوست نداشتم چنین مطلبی رو دروبلاگم بنویسم ولی متاسفانه امروز یکی از بدترین روزهای زندگی من محسوب میشه ...

متاسفانه پسر عمه ام به رحمت خدا رفت (با اینکه دارم این سطور رو می نویسم ولی هنوز باورش نکردم) جنبه دردناک قضیه اینه که دو تا بچه داره یه پسر بچه ١٠ ساله و یه دختر بچه ١ ساله ....

برام قبل از اینکه پسر عمه باشه ، فامیل باشه ، یه دوست بود یه دوست فوق العاده یه دوستی که دنیام رو با شوخی هاش و خاطرات مشترکی که داشتیم هرگز فراموش نخواهم کرد ... هنوز یادم نرفته که چقدر سر مساله های جالب بحث می کردیم ،‌هنوز بحث شکلاتی و یه روز یخ زده تو چهارراه آبرسان عین یه فیلم جلو م  داره رژه میره ... انگار دیروز بود

من دوستی رو از دست دادم که شاید زیاد همدیگر رو نمی دیدیم ولی برای هم ارزش قائل بودیم و احترام ... کسی که همیشه راهنمای خوبی بود کسی که همیشه ...

من کسی رو از دست دادم که برام پسر عمه نبود برادر بود ..... هنوز نمی تونم هضم کنم هرچند امروز تا تونستم گریه کردم هرچند امروز سر خاکش اشک ریختم و بهش گفتم رسم و قرارمون این نیود ولی نمی تونم رفتنش رو بپذیرم ... دوستم می گفت اون زنده است ... آره شاید ولی یه جور دیگه شاید یه جور قشنگتر یه جوری که همیشه هست و هرگز نخواهد رفت مرگ برای همه هست ...

دوست دارم خیلی ریز ریز بگریم

دوست دارم آرام و بی صدا نجوا کنم

دوست دارم تنها باشم و از اعماق وجودم

با صدایی شبیه ناله بگویم

دوستت دارم و خواهم داشت

همیشه خواهی بود در کنارم

در ثانیه ثانیه هایی که مرور می کنم

زندگیم را و آرامش ، بی تو ؛ ....توهمی بیش نیست

از همه دوستای که این مطلب رو می خونند خواهش دارم لطف کنند برای شادی روح عزیزم که از دست دادم دعا کنن ، برای آرامشش... برای خانواده اش که موندن هم دعا کنن... و هرکس اگر چیزی بلده که آتشفشان درون رو کمی آروم کنه لطف کنه و برام بنویسه ... به یه حرف ، یه درد دل ، یه جمله ... یه چیزی نیاز دارم که آرومم کنه ...

(((در ضمن اگر غلط املایی یا جمله بندی نادرست و یا اشتباه تایپی داشتم ببخشید بیشتر از ٢ دقیقه نمی تونم روی چیزی تمرکز کنم)))

 





تاريخ : پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.