ممنون از مجتبی گل که منو یاد گذاشته ها انداخت قول میدم در پست بعدی یادی از اون روزها بکنم و بنویسم..... فعلا ادامه ماجرای دفعه قبل

من مات و بهت زده داشتم به این دوست تازه وارد شده به جمع نگاه می کردم ....و

به یاد سالهای ٧۶ و ٨ سال بعد از آن افتادم چه شوری بود ؛ چه هیجانی داشتیم آن روزها ...

با اینکه تازه وارد مرحله جوانی می شدیم ولی احساس بزرگ بودن و ارزش مند بودن می کردیم ..... هر روز دلمان نگران بود که نکند باز این حرکتهای فرهنگی و هنری و اجتماعی نو پا دچار آسیب بشن....

تو همین افکارم بودم که یهو یکی از تو جمع بلند گفت آقا واسه همه قهوه بیارید .... بعد رو کرد به بچه ها و گفت به مناسبت این خبر عالی همه قهوه مهمون من هستین .... همه واسه اش دست زدند من هنوز تو فکر خودم بودم و داشتم با گذشته ای نچندان دور حال می کردم ....... بی اختیار بلند شدم .....

همه متعجب بودند !!! همون خانم تازه وارد آرام ولی به شیوه ای که من بشنوم گفت :مهدیه انگار دوستتون از این خبر خوشحال نشدن!!!؟؟؟

مهدیه با ناراحتی و البته تعجب گفت : می خواین برین ؟؟؟؟؟ چی شد ؟ آقا فراز من فکر می کردم شما هم طرف آقای خاتمی هستین و دوستش دارین ؟

جواب دادم من سید رو دوستش دارم !!!!

گقت : پس چرا نمی مونین باهم قهوه بخوریم

من کمی فکر کردم و بعد آرام انگار دارم به خودم میگم گفتم :

با قهوه یا بی قهوه ...... خوش اومدی سید

https://www.sharemation.com/SoroushEkbatan2/CupOfCoffee.jpg





تاريخ : سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.