سلام

ببخشید ببخشید معذرت می خوام جدا واقعا نمی دونم چرا این روزها به شدت دچار فراموشکاری شدم .... دیروز نوشتم که یه مطلب میزارم بخونید و فلان ... ولی ادامه مطلب خالی بود بعدا خودم متوجه شدم کلی شرمنده شما ها شدم... به هر حال ببخشید دیگه معذرت می خوام .

من تبدیل به دایناسور پوست کلفت جوانی شده ام که

با پررویی به زندگی ادامه می دهم و کم نمی آرم و البته این روزها دچار آلزایمر

هم شده ام ..... راستی ادامه مطلب رو الان می نویسم براتون ....

باران میبارید ؛ هوای سرد اوایل زمستان و سرمای تازه از راه رسیده تبریز بود
بی اختیار روی نیمکت سبز فضای سبز روبه روی دانشگاه سراسری تبریز نشستم انگار پاهام طاقت دل کندن از اینجا رو نداشت دلم می خواست ببینمش و سرش داد بزنم که دوستت دارم ولی می دانستم فقط تواهم و خیاله اگر ...اگر ببینمش بازم بدنم رو عرق سردی می گیره و می لرزم و چشمهام که داره دو دو می زنه بازم لو می ده ؛ می دونستم اگه ببینمش انقدر عاشقش هستم که بی خیال تمام روزهای بشم که تنهام گذاشته ؛ می دونستم اگه بیاد و بشینه کنارم بازم توی پیدا کردن یه حرفی که باید بزنم دچار مشکل می شم ؛ می دونستم دوستش دارم و این یعنی واقعیت این یعنی همه چیز
ابرهای زمستانی تیره و نمناک داشتند می باریدن و روی نیمکت خیس و سرد همینطوری بی واکنش نشسته بودم و غرق تما شا بودم به جایی خیره شده بودم و اصلا روی کره زمین نبودم مدتها بود که رفته بود و حالا من تنهای تنها داشتم به اون و اون روزهایی فکر می کردم که زیر بارون داشتیم عاشقانه قدم می زدیم و من محو تماشای گونه های سرخ از سرماش بودم و به اون دو تا لب کوچیک و با نمکی نگاه می کردم که هر بار می بوسیدمش تمام بدنم رو رعشه می گرفت
می چسبوندمش به خودمو و یا چتر یا کاپشنمو می گرفتم رو ی سر جفتمون و می دویدیم تا یه جایی که سرپناهی باشه واسه جفتمون می رفتیم تو روزهای سرد پاییزی می نشستیم تو کافی شاپ باران ؛ برشته ؛ چکاوک ؛ و خیلی جا های دیگه که هر از چند گاهی می شد پاتوق دیدارهامون و بارون بیرون رو نگاه می کردیم قهوه داغ می خوردیم و گرم گرم توی چشمهای هم غرق می شدیم
چقدر گفتی این چشمها و این نگاهها رو دوست دارم ولی چی شد ؛ چرا رفتی پس دختر و پسر که داشتن از جلو رد می شدن و من اونقدر بی قید زیر بارون دید می زدند به من که رسیدن دختر خند هاش گرفت و گفت انگار عاشقه ... نگاهم به نگاهش دوخته شد خنده اش روی لبهاش خشکید آروم طوری که اون دو نفز بشنون گفتم کواظب ابش تو هم یه روزی این بلا رو سر این پسر بیچاره نیاری که مجبور بشه نیشخند مردم رو تحمل کنه و بلند شدم و جلوی چشمهای بهت زده اشون یقه بارون رو دادم بالا آخرین نگاه به اون طرف خیابان کردم و دور شدم از دور دیدم پسره با کمی فاصله دازه با دختره راه می ره انگار اونم زنگ خطر رو احساس کرده





تاريخ : چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.