سلام
دوست عزیزم از اینکه انقدر به من لطف داری ممنوم
کاش خودت را معرفی کنی ؛ چون من دلم برای دیدن  یک رخساره آشنا هم تنگ شده است و بدجوری تنهایی به اعماق وجودم رسوخ کرده است و این تنهایی وسیع دارد مرا می کشد و چه لذت بخش که دوستی قدیمی بیاید و آرام آرام در گوش تو خاطرات گذشته را نجوا کند ...
من همچنان مشتاقم که نامت را بدانم و به حرمت دوستی سابقمان برایت کلاهم را برخواهم داشت
هیچ کس نمی تواند ادعا کند که هنرمند نیست ؛ همه هنر زیستن را بلدند ؛ گاهی خوب گاهی بد
پس چطور باید از ارتباط با هنرمندان واهمه داشت در صورتی که همه هنرمندند و من             بی هنر ترینم دوست من؛ تنها هنرم شاید آن باشد که یاد گرفته ام حرمت سلام و نگاه و لبخند را نگه دارم و در فراسوی تمام لبخندهای زرد دیروز ؛ مشتاق و با ترسی لذت بخش چهره هایی را به یاد بیاورم که دوست بودند و مشتاق
پس برای یاد آوری خاطراتم تنها نامت را دریغ نکن از تنهایی که کوچه پس کوچه های دیروزش را دارد هی بالا و پائین می رود و هی بی حواس و صبور دوستانش را می پاید که روزی باد همه آنها را با خود برد ...
سلامم را تو پاسخ گوی و در بگشا ؛ که من از اینهمه درهای بسته ی ارتباط خسته ام . من از سوال بی پاسخ می ترسم و از اینهمه فاصله و از ابهام و آینه ای بی انعکاس
من دلم برای سلامی ساده تنگ است ؛ پس سلام دوست من دوست بی نامم که امیدوارم فردا نامت را بنویسی و مرا از اینهمه بی حواسی و وهم برهانی که شده ای دغدغه ام؛ که چرا به یاد نمی آورم ...
نگذار در این وهم و کنکاش بمانم
از شکلات تلخ هم ممنونم که می آید و می نویسد و می رود و چه زبان ساده و دوستانی ای دارد این دوست که به دل می نشیند و زیبا می نویسد
برای کسی که عاشقانه دوستش دارم مطالب بی پاسخ بسیاری نوشته ام و یکی از آنها این چنین است :
سلام
هنوز وقتی باران می آید و من در پشت پنجره و در شبی خیس نم چشمانم را با پنجره تقسیم می کنم بیاد می اورم تمام آن راههای بلند بی انتهای را که با هم رفتیمشان و تو عاشقانه و صبور چشمان را می کاویدی و من غرق می شدم در نگاهت من شنا بلد نبودم و تو هم دریا بودی
حالا که مدتها ست رفته ای قسم خورده ام در هیچ چهارراهی در هیچ کجای دنیا و در مقابل هیچ بستنی فروشیی  کسی را که دوست دارم بی هوا رها نکنم و بروم ... و در تمام پنجشنبه های بارانی اردی بهشت برای آرامش دوستی عزیز دعای باران را به خاطر بیاورم و در هیج یکشنبه ای در ساعت ۳.۴۵ دقیقه پل های رو گذر خیابان را خالی نگذارم تا کسی نپرد ....
و هرکس خواست بپرد فریاد بزنم اگر تو بپری ؛ من هم خواهم پرید ...

برای تمام عاشقان صبور دعا می کنم ؛ همه شما را دوست دارم عاشقان صبور ؛ عاشقان صبور





تاريخ : چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.