سلام
خسته از روزگار نا مناسب و مردمی ناسازگار
خسته تکرار بامدادان و شامگاهان و از عبور آدمیان خاکستری
خسته از دیدارهای اجباری و زرد
خسته از رنگ و بوم و طرح
خسته از آنکه همیشه دلم برای دیدن یک رخساره آشنا تنگ است و...
خسته از هرچه همیشه ...
آخرین جرعه چای تلخ را تا به انتها می نوشم
و بر روی کاغذ سفید رو به روی اینبار تنها یکی واژه آشنا می نویسم

خسته ام ؛ خسته ....





تاريخ : جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.