سلام
گاهی دلم از آسمان و زمین می گیرد آنقدر خسته و درمانده می شوم که اصلا خودم هم نمی دانم چه باید بکنم پناه می برم به دلخوشیهای الکی و بی خودی ؛ خستگی هم برای خودش آدابی دارد ولی من این آداب را هم رعایت نمی کنم دل مرده و دل زده ازهمه چیز و همه کس ؛ آنقدر خراب و داغان که حتی حوصله یک جواب سلام ساده را هم ندارم عصبی و خسته و بی توان دور از هرچه دلخوشی و شادی و لذت ؛ سرد از هرچه روابط به ظاهر قشنگ ؛
راستی مدتی می شود که با دختری به نام نانسی آشنا شده ام دختری زیبا و شیطون و تو دل برو از اون عروسکهایی که شاید خیلی ها دلشون براش غنج می زنه ؛ اکتیو و پر انرژی ؛ شوخ و سرحال و در عین حال بسیار با سیاست موجود عجیبی برای خودش کلی از اینکه اونو در کنار خودم دارم حال می کنم ولی .... یه جورایی توی روابطش با من فاصله هایی رو احساس می کنم که اذیتم می کنه میدونم اونم مثل خیلی از دوستانم یه روزی توی یه مشت علامت سوال منو ول می کنه و همه سوالهام بی جواب می مونه ولی چه کنم فعلا که نمی تونم به سادگی از کنار ش بگذرم ....
واقعیتش اصلا امروز از اون روزهاست که اخلاقم سگی و بد شده نمی دونم چرا و لی اصلا حال هیچی رو ندارم حتی نوشتن

تا بعد ....





تاريخ : دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.