سلام به همراهان همیشگی

ابتدا می خوام از شما دوستان دعوت کنم در یه نظر سنجی شرکت کنید : من اکثر طرح هایی که کشیده ام برای نمایشگاهم در مورد مردم بندره ... بنابر این از شما می خوام در صورت علاقه  اسم برای نمایشگاه پیشنهاد بدین ... لطف سعی کیند اسمها کوتاه و جذاب و زیاد رومانتیک و شاعرانه نباشه البته اگه هم باشه ایرادی نداره ها ولی بیشتر جذاب و گرم باشه ... از همتون ممنونم و منتظر پیامهای پر مهرتون هستم ...

بالاخره اسپانیا حال آلمان را می گیرد و در فینال برنده می شود خیلی کیفور می شوم

بیشتر سعی می کنم در ساعات گرم در خانه بمانم هوای بیرون وحشتناک گرم و شرجیست ؛ دیروز برای خرید کتاب طراحی چهره اثر سارجنت تقریبا تمام بندر عباس را زیر پا گذاشتم و نهایتا کتاب را در جایی پیدا کردم که خیلی سر راست و راحت می توانستم ظرف مدت چند دقیقه یه آنجا برسم به شدت خنده ام گرفته بود و درست مثل آدمهای دویانه در خیابان هی لبخندهایی به پهنای صورتم شکل میگرفت و به زور جمعشان می کردم که نکند خل فرضم کنند و مرا ببرند رازی به این فکر هم خنده ام گرفت و بدتر از همه به پیراهنم که از شرجی هوا و عرق کاملا خیس شده بود و هی به بدنم می چسبید بیشتر خندیدم ... پیراهن بدن نمای چسبان همیشه خیس ، محصول جدیدی از پوشاک بندر ؛ چه بامزه شده بودم ... ولی قبل از آن از اینکه در تمام بندر عباس کتاب فروشی تخصصی تا این حد کم است کلی دپرس شدم ؛ اخر مگر اینجا مرکز یک استان محسوب نمی شود پس چرا در مورد فرهنگ و هنر تا این حد مورد ظلم واقع شده است ... به هرصورت خیس عرث و شرجی به خانه می رسم ؛ کتاب را ورق می زنم از حد انتظاراتم پائین تر است ؛ نه کارهای سارجنت ... کارهای سینگر سارجنت محشرند و من کسی نیستم که بخواهم نقدش کنم ؛ منظورم تعداد طرحهای موجود و همینطور نحوه ارائه آثار و توضیحات و این موارد ... امروز با خودم قهر می کنم ... از صبح و بهتر بگویم از ٢ روز پیش هیچ طرحی نزده ام ... کفری می شوم می روم بیرون وبوی نم موجود در هوا و خنکای مختصر غروب و هوای نزدیک ساحل هوایی می کندم ... کمی قدم می زنم و آرام می شوم به همه چیزهای خوب فکر می کنم آدمهای خوب ؛ به اینکه باید وبم را به روز کنم به تمام دوستانم که از طریق همین وب باهم آشنا شده ایم و چقدر به نظرم آشناهای دوری می آیند ... به دوستانم و بیشتر از همه به آیسان ... کجاست ؛ چه میکند ؛‌حالش خوب است ؛ این اواخر که در گذری خیابانی از فاصله دور دیدمش خیلی لاغر شده بود ... خیلی نگران شدم دلم گرفت ... در همین احوالات بودم ؛ نگاهی به دریا کردم سالها پیش وقتی هنوز در دلش بودم و دوستم داشت ؛من در لحظه ای پر شور و زیبا نامش را به سوی دریا فرباد زده بودم ... ولی اینبار انگار دریا بود که داشت نام مرا فرباد می زد ... هرچه اندیشیدم که آیا کسی هست که نامش را در دریا فریاد کنم ... دیدم من هرگز کسی را مثل او عاشق نبوده ام ... غمگین نیستم ، ولی دلم سنگین می شود ؛ آرام آرام به قصد برگشت راه

می افتم به خانه که می رسم خوبم مهتاب (خواهر زاده ام )‌ هست برادرم ،‌خواهرم ؛ پسر دایی و دامادمان که از جان بیشتر دوستش داریم هم هست و عشق و دوستی و خوبی و لبخند و علاقه و پس من هنوز زنده ام و خوشبخت ... چقدر شاعر شده ام ... به خودم خنده ام میگیرد ... کاغذ را بر می دارم و تصویر زنی را با برقه  می کشم (برقه نام محلی صورت بندهایسیت که زنان جنوبی بعضا به صورت می زنند ) شب طبق معمول در بیرون می گذرد ... می رویم خرید و من و امیر برای خودمان از پاساژ زیتون لباس می خریم ... در خانه تا آنجا که می توانم دلقک بازی در می آورم ات روحیخ همه باز شود ... من در گذشته و قبل از اینکه دچار مشکلات عدیده ای روحیه بشوم قرص خنده و انرژی خانه بودم ... و مثل بمب انرژی می ترکیدم ... هنوز هم گاهی مسئولیت راهی افراد خانواده از حالت کسل را به عهد می گیرم ... به هر حال کلی خندیدیم. شب تا دیروقت بیدار بودیم اینجا ساعت غذا خوردن خوابیدن و دیر کارها کمی به هم ریخته مثلا ما دیشب ساعت ٣.٣٠ صبح تازه تصمیم به خواب گرفتیم ، ساعت ١٢ شام خوردیم و صبح هم من اکثرا یاعت ١٠ الی ١١ از خواب بیدار می شوم این یعنی زندگی کردن با توجه به نیاز بدن ...

کارهای جدیدی را طراحی کرده ام ... و حتما در موقعی که از مسافرت برگردم گالری مجزایی در وبم ایجاد خواهم کرد که آثار این دوره کاریم را در آن قرار خواهم داد ...

ساعت ٣.٣٠ صبح است روز پر مشغله ای داشته ام و خیلی خسته ام از زور خستگی خوابم نمی برد ... خودم هم متعجبم ... دیشب در خوابم اتفاقات عجیبی افتاد مثلا خواب خوناشامها را دیدم و کلی به خوابم در خواب خندیدم ... خوابهایم دارند کم کم قاطی می کنند ... بس که اینجا آفتاب به کله ام می خورد ... این شبها همش دارم چیزهای عجیب می بینم  عین فیلم های هنری شده خوابام ..و چشمهام روی هم می افته خواب مانند قابی فلزی احتمالا تا فردا صبح مرا حبس می کند

 





تاريخ : دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.