سلام

دوستان ارجمند و همراه من متاسفانه در نگارش سفرنامه هایم وقفه افتاد به هم ریختگی سرورها و قطعی برق و پائین بودن سرعت کارتهای اینترنتی و .... همگی دست به دست هم دادند که من مجبور شوم سفرنامه این سه روز را یکجا بنویسم امیدوارم این وقفه باعث کدورت خاطر عزیزات نشده باشد ...

ترکیه در یورو 2008 در مقابل آلمان با ناداوری و بی انصافی شکست می خورد و من کلی از بابت این جریانات دلخور می شوم ...

بالاخره با راهنمایی یکی از همین مردم بندر آدرس فرهنگسرای طوبی را پیدا می کنم ... خودم را به آنجا می رسانم و به جز چند مراسم برزگ داشت روز زن ، نمایشگاهی نمی بینم ... روی دیوار فرهنگسرا با مقوا نوشته ای مبنی بر برپایی نمایشگاه گرافیک می بینم ... با کلی پرسه جو مرا به اتاق رئیس فرهنگسرا جناب آقای کاظمی راهنمایی می کنند ، مرد خون گرم و آرامیست با هم در مورد شرایط برپایی نمایشگاهی در بندر عباس صحبت می کنیم و ایشان در مورد کمبود فضای ارائه آثار در بندر برایم صحبت می کند متاسف می شوم که چرا مکانی این چنین و با اینهمه استعداد های ناب هنری جایی برای ارائه آثار ندارد ... از هنرمندان اینجا صحبت می کند و از اینکه چقدر مهجور واقع شده اند ...

قرار می شود که بعد از ظهر برای دیدن نمایشگاه گرافیک بیایم، در حین بیرون رفتن با یکی از هنرمندان طراح و نقاش استان به نام آقای پریش آشنا می شوم مرد دلنشینی هستند ولی در زیر آفتاب سوزان و عریق ریزان نمی شود در مورد خیلی مطالب حرف زد قرار هردومان موکول می شود به بعد از ظهر  ... بعد از ظهر برمی گردم فرهنگسرا نگارخانه در طبقه سوم است . وارد گالری که می شوم کارهای خوبی می بینم از بچه های هنرستان هنرهای زیبا (پسران) کارها خوبند ولی باز همان فضای کلاسیک حاکم بر تمامی هنرستانها و کالجها را می توان دید ، سطح انتظاراتم را برآورده نمی کند , بر حسب اتفاق با یکی از هنرمندان جوانی که کارهایش را ارائه کرده است آشنا می شوم ، شهاب خونین حرفه ... پسر جوانیست در حدود 17،18 ساله محجوب و دوست داشنتی با هم هم کلام می شویم و سعی می کنم در مورد مسائل مختلف تا آنجا که اطلاعاتم قد می دهد برایش صحبت کنم ... در همین هین مرتضی رستاخیز هم به جمع ما اضافه می شود و جناب پریش توضیح می دهند که نام نمایشگاه را کارگاه گرافیک گذاشته اند ... خرسند از اینهمه اتفاقات خوب و دوستان جدید با بچه در مورد نحوه ارائه کراها صحبت می کنم و آنها هم از کمبود امکانات می نالند خدایا چرا باید چنین باشد مگر این بچه ها به غیر از مکانی برای ارائه آثار و قابهای مناسب و کمی توجه چه می خواهند که تا این حد دست نیافتنیست .... خیلی زود با هم عیاق می شویم و در هم بور می خوریم ... بچه های خونگرمی هستند صحبت از کار خودم می شود که برای نقاشی آمده ام بندر عباس ولی هنوز نتوانسته ام سوژه هایم را که بیشتر هدفم مردم بومی بوده پیدا کنم ... شهاب پیشنهاد می دهد که از آرشیو عکسهای انجمن سینماگران استفاده کنیم خیلی خوشحال می شوم و تشکری مبسوط از شهاب می کنم ... قرار می شود فردا برای گرفتن عکسها برگردم ...

خواهر و اعضای خوانواده هم سر می رسند و بعد از دیدن نمایشگاه به پیشنهاد نمی دانم کداممان می رویم کنار ساحل ....

ساحل اینجا فوق العاده است قصد دارم با کفش و مثل آدمهای متشخص برروی ساحل قدم بزنم ولی نمی شود .... امیر و کامران دارند کنار ساحل و در دو قدمی دریا مثلا حرفهای جدی و بزرگانه می زنند من اهل اینجور جریانات نیستم من کودکی هستم که قد کشیده ام ... دریا صدایم می زند ، کفشهایم را در می آورم آب در یک قدمی است ... خودم را در ساحل و شن و دریا رها می کنم و با خواهر زاده ام آنقدر آتش می سوزانیم که شلوارم تا سر زانو خیس آب دریا می شود ... خواهر زادام هم وضعیتی بهتر ندارد هردو منتظریم که حسابی مورد توپ و تشر قرار بگیریم و لی خدا به خیر می گذراند به خانه که برمیگردیم آب قطع است ...

صبح شهاب و مرتضی را در انجمن سینماگران می بینم ... با لطف فراوان خانم کهوری( اگر نامشان را درست نوشته باشم ) به آرشیو عکس استان راه پیدا میکنم و عکسهای فوقالعاده ای را به امانت می گیرم چه مردمان باحالی هستند خیلی راحت اعتماد می کند ... خدایا کاش تمام مردم ما اعتماد می کردند و در مقابل همه هم قدر این اعتماد را می دانستند و خیانت نمی کردند من مطمئن هستم که درآن صورت دنیا به مراتب زیبا تر میشد ... به هرصورت برای دو روز عکسها را میگیرم ... و شروع به طراحی می کنم ...

شبها اکثرا بیرون می رویم کنار ساحل ، پارک ، شهر بازی ، و کلی جاهای خوب دیگر و شام را هم یا ساده و یا بیرون می خوریم و جالب آنکه به اینجا هر موقع  احساس گرسنگی می کنیم غذا می خوریم مثلا دیشب شام را ساعت 1.30 صبح خوردیم ... خیلی باحاله نه ... وحشت ناک خسته می شوم . تصمیم میگیرم به خوابم اینبار در آرامش ... و نهایتا می خوابم مثلا بچه آدم ... در خواب چیزهای جالبی می بینم ...دریا صدفهای غول پیکر ، دختری را که دوستش داشتم و دارم ... قایق ، فیل ، تارزان ، و هزار جور پدر سوخته بازی دیگری در خوابم رخ می دهد ...  بقیه خوابم برفکی است





تاريخ : شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.