سلام دوستان همراه من

.... از خواب که بیدار می شوم انگار دنیا جور دیگری است از آن فضای خنک فاصله گرفته همه چیز زرد یکدست شده است و در این عصر هوای بیرون آنقدر گرم است مه می خواهد قورتت بدهد ... ولی برای من که عاشق گرما هستم لذت بخش است یادم می آید که در مسیر تبریز تا تهران شب گذشته کلی لرزیده بودم ولی حالا داشتم زیر این گرمای نفس بر هن هن می کردم و لذت می بردم ... قطار بعد از کمی مکث راه می افتد ... و من بر می گردم به کو÷ه ام سیگای می گیرانم آخرینها ... و بعد می روم طراحی کنم همسفرها از پرتره دختری که کشیده ام لذت می برند و از من می خواهند برای یادگاری برایشان طراحی کنم من هم طرحی برای هر کدام می زنم ، یکی از آنها تصویر دوستش را برایم شرح می دهد ... نه دماغش یکمی کوچیکتر بود ، آهان حالا شد ، چشمهاش گرده و خوشگله و صورت تپلی داره ، ابروهاش منو کشته بکششون ، بلند و کشیده یکمی قوس داره ... و من با لذت دارم از گفته های او طراحی می کنم طرحم بیشتر شبیه جنیفر انسیتون شده است ، برای شوخی و از سر شیطنت می پرسم (واقعا این شکلیه ) نگاهم می کند و با لبخند جواب می دهد تقریبا و من به این می اندیشم که این دوست همشفر من بیشتر کسی چون این تصویر را می خواهد نه کسی را که در واقعه در کنار اوست شاید کمی تشابه وجود داشته باشد ولی جنیفر انیستون نمی تواند باشد ... می روم بیرون بعد از شامی که به اصرار امیر در رستوران قطار خورده ایم کمی احساس سنگینی می کنم می روم و با مهماندار کوپه گرم میگیرم ، عیسی بچه کرج است خوش مشرب است و اهل حرف و من هم که دنبال کسی می گردم که ساعتی گپ بزنیم و وقتمان پر بشود حسابی گرم میگیرم و سیگار مهمانش می کنم قرار می شود در سیرجان خودش بیدارمان کند ... ساعت دارد ١١ می شود و من فقط ۴ ساعت وقت استراحت دارم می روم می خوابم ... امیر فقط خواب است اصلا برای مسافرت همسفر خوبی نیست در سفر فقط می خوابد یا مجله و کتاب می خواند ... حالا هم خواب است ... سیرجان کوپه ار عوض می کنیم و همه میرویم برای استراحت ولی من خوابم نمی برد ... با این یکی مهماندار هم دوست می شویم و در مورد ساخت آکواریمهای بزرگ باهم بحث می کنیم آکواریم بزرگی ساخته است . دارد با شور حرارت برایم توضیح می دهد که چطوری باید بر فشار آب بر شیشه آکواریم غلبه کرد ... ساعت حدود٨ صبح است می رسیم به ایستگاه راه آهن بندر عباس ، مسافرتمان تمام شده است ... بیرون ایستگاه کلی راننده تاکسی منتظر هستند تا مسافران را سوار کنند بالاخره با کلی مکافات با یکی از آنها به توافق می رسیم و سوار می شویم به سمت منزل خواهرم ....

 





تاريخ : دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.