سلام به دوستان ارجمندم و ممنون از عزیزانی که آمدند و سر زدند من با اجازه دوستان لینک وبلاگهاشان را در وبلاگم قرار دادم و امیدوارم دوستان هم همین لطف را در قبال بنده داشته باشند تا دری باشد برای آشنایی با دوستان دیگر ...

قطار ... یک نواخت و باشتاب می ÷یماد این مسیر بی انتها را انگار آخر ندارد انگار داری در یک مسیر مجازی حرکت می کنی نمی دانم تاثیر خستگی است این یا دارم کم کم خل می شوم چیزهای عجیبی می بینم ... بیرون این پنجره دارد چه اتفاقی می افتد ... همه چیز در گذری سریع دارد از مقابل چشمانم رد می شود ... و من با چشمانی خسته دارم به بیرون نگاه می کنم هوای بیرون به شدت داغ است خیلی داغ و من گرما را دوست دارم همه چیز در زیر نور خورشید در خشان تر هستند و خاک خیلی تشنه تر به نظر می رسد ... آرام در کوپه و روی تخت قطار دراز می شکم و مطالعه می کنم تندیس جدید را دارم زیر رو می کنم و از طرفی سعی دارم با تلفن نمایشگاهم را هماهنگ کنم برای یکی از هفته های شهریور تصمیم دارم نمایشگاه بگذارم ... دارم می روم جنوب تا کمی آرام شوم و بتوانم برای نمایشگاهم طراحی کنم . مجبورم ساعت ٣ صبح کوپه ام را عوض کنم در سیرجان ... تا ساعت ٣ فرصت زیادی مانده می توانم حسابی استراحت کنم تا هم خستگی از وجود بیرون برود و هم اینکه سرحال باشم برای فردا و برای ملاقات با خواهر و داماد و البته خواهر زاده کوچکم که می دانم بی تاب و پر انرژی منتظر است تا برسیم و از سرو کول من و امیر بالا برود ... تصمیم می گیرم قبل از خوابیدن کمی طراحی کنم ولی منصرف می شوم خستگی امان را بریده ... چشمهایم را می بندم و به گذشته های خوب فکر می کنم به دفعات زیادی که در حالتها و موقعیتهای مختلف این مسیر را طی کرده بودم ... به روزهای خوب گذشته به عشقم ... به عشقم ... و خواب مرا مانند کامیونی که از روی گوجه فرنگی رسیده ای رد می شود له می کند ...

ادامه دارد ...

 





تاريخ : یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.