یا حق
این روزا می نویسم و انتظار دارم که کسی بخواند و چیزی بنویسد ...ولس یا خوانده نمی شوند ...یا خوانده می شوند و به زمزمه ای زیر لب قناعت میشود که به گوشم نمی رسد و یا اینکه فقط خوانده میشوند و می مانند و میمانند ....... کاش می دانستم کدام یکی درست است ............کاش می دانستم
نوشته که بگویم زنده ام هنوز اما..... نوشته تمام شده و دیدم که فقط شکایت و شکوه کرده ام ....................





تاريخ : پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

غروبم مرگ رو دوشم
طلوعم کن تو میتونی

تمومم ، سایه میپوشم
شروعم کن تو میتونی

شدم خورشید غرق خون
میون مغرب دریا

منو با چشمای بازت
ببر تا مشرق رویا


دلم با هر طپش باهم
شکستن تا نمیفهمه

که هر اندازه خوبه عشق
همون اندازه بیرحمه

چه راهایی که رفتم تا
بفهمم جز تو راهی نیست

خلاصم کن از عشقایی
که گاهی هست و گاهی نیست



تو خوب سوختنو میشناسی
سکوتو از اونم بهتر

من آتیشم یه کاری کن
نمونم زیر خاکستر

میخوام مثل همون روزا
که بارون بود و ابری شم

دوباره تو حریر تو
مثل چشمات ابری شم


دلم با هر طپش باهم
شکستن تا نمیفهمه

که هر اندازه خوبه عشق

همون اندازه بیرحمه
چه راهایی که رفتم تا
بفهمم جز تو راهی نیست

خلاصم کن از عشقایی
که گاهی هست و گاهی نیست

 





تاريخ : دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

یاحق
این مطلب برای عزیزترین موجودیست که می شناسم ...
تو زرد نیستی و زردی نمی مانی ؛ تو همیشه سبزی و جوان همیشه آنی هستی که باید باشی و باورت دارم هر لحظه ...این تویی که می توانی این تویی که باید بتوانی مسیرت را پیدا کنی و راهت را بروی ..... تو میتوانی ...باید بتوانی که به خواسته هایت برسی و آرزوهایت را زندگی کنی و بسازیشان از نو ....تو می توانی و باید بتوانی ،

بساز زندگی راکه از ان توست بانوی کوچک

فقط بخواه ...بیشتر از خودت به تو ایمان دارم و می دانم که می توانی
پس بتوان .....................................................می دانم که می توانی

و یادت نرود که هرگز تنها نیستی ....................................تنها نیستی





تاريخ : یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام به همه عزیزایی که لطف کردن و کامنت گذاشتن ببخشید مدتی نتونستم آپ کنم
مهربان و عزیزتر از جان .... اولا اون مطلب مربوط به آدمهایی میشه که بدونه هیچ دانش و توانایی ادعای استادی میکنند ...من حتم دارم که نمایشگاهت خیلی دیدنی خواهد بود و از همینجا حسابی برای برگزاری این نمایشگاه تشویقت میکنم و اگر نمایشگاهی داشته باشی کلی ذوق زده میشوم ......
همیشه یادت باشد که بعد از هر خزان و زمستانی ؛ بهار و تابستانی در راه است و حتی برگهایی که زرد می شوند  و می افتند بعد از یک دوره چرخه زندگی باز هم در وجود همان درخت به صورت برگهای تازه ای رشد می کنند ؛ به شرطی که نترسند و باور داشته باشند که می توانند راه درست را طی کنند ؛ برگهای زرد تا آخر زرد نمی مانند ؛ .....
علیرضا جان آمدم و وبلاگ را دیدم داداشی گل برایت هر لحظه آرزوی ادکامی دارم ....
علی  جان نمبینم دلت بگیرد رفیق ....منتظر تماست هستم تا حرف بزنیم

هرگز نمی ترسم اگر برگ زردی باشم در دست باد ... چرا که این زردی را به بهای گزافی خریده ام ..... و می دانم که خدا برایم سرنوشت سبزی رقم خواهد زد ، باید این سرنوشت را باور کنم





تاريخ : شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

می دانم میخوانی ....خوب میدانم ....این همیشه اولین و آخرین حرفم هست خواهد بود و به فریاد خواهم گفت ...بی ترس و هراس خواهم گفت :

تو همانی هستی که همیشه بودی

تو همانی که همیشه باید باشی

باش تا باشم  ، زندگی بی تو

حتی یک دم هم نخواهد ماند

فریاد خواهم زد .....دوستت دارم





تاريخ : جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

اگه فاصله افتاده اگه من با خودم سردم

     توکاری با دلم کردی که فکرشم نمی کردم

چه آسون دل بریدی ازدلی که پای توگیره

          که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره

نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثرمیشه

 همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه

تو رو دست خودش دادم که از حالم خبر داره

 

که حتی از تو چشماشویه لحظه بر نمی داره

تو امید منی اما داری از دست من میری

     با دستای خودت داری همه هستیم و میگیری

دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده

   مگه میزاره دل تنگی مگه گریه امون میده

مریضم کرده تنهایی ببین حالم پریشونه

   من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه

حسابش رفته از دستم شبایی روکه بیدارم

 شاید ازگریه خوابم برد درا رو باز می زارم

نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه

  همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه

تو رو دست خودش دادم که از حالم خبرداره

  که حتی ازتو چشماشو یه لحظه برنمی داره





تاريخ : جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ | ۳:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام به همه دوستان
شاید این گونه است بازی سرنوشت که باید بایستی و منتظر باشی که خداوند از آستینش معجزه ای بیرون بیاورد ...دانست معجزه کافی نیست ...باور کردنش و دانستن قدراین معجزه مهم است .....
شاید باید دور بشوی تا باز گردی ؛ دور شود و دوباره بازگردد ؛ شاید باید امتحان پس بدهی که چقدر آدم این راه هستی ؟!!! که چقدر ماندگاری ...که وقتی گفتی دوستت دارم تا کجای این دوستت دارم را می توانی زندگی کنی ؟؟؟؟‌ آیا هر موی پریشانی و هر چشم گیرایی بعد از او راهت را کج خواهد کرد؟؟؟ آیا دلی نرم و صاف تو را فراموش کار خواهد کرد ؟ آیا می توانی تجربه کنی چیزهایی را که میگفتی دوباره تجربه شونده نیستند با کسی دیگر؟؟؟؟ اگر بازی سرنوشت چنین است ؛ میدانم که روزی لایق معجزه خواهم بود ؛ روزی که دوباره خورشید طلوع کند و باز جاودانه بشوم .........چرا که این جاده را تا انتها خواهم زیست

چرا که روزی گفته ام دوستت دارم ....................................................پس دوستت دارم





تاريخ : یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱ | ٦:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

یا حق
سلام به همه دوستان عزیزم ...ببخشید مدتی ننوشتم ..نه اینکه نبودم ؛ بودم ولی چیزی برای نوشتن نداشتم ؛ بگذریم
از ادوارد عزیز و همینطور لئو و مابقی دوستان عزیزی که لطف کردن و کامنت گذاشتن ممنونم ....
گاهی دوست دارم این ماسک احمقانه را از صورتم بردارم و بگذارم تو نور به صورتم بخورد بگذارم تا باد روی پوست چهره ام بوزد و باران گونه هایم را خیس کند ؛ چشمهایم را ببندم و لذت ببرم از اینهمه احساسهای خوب ...ولی هر بار به این فکر میکنم که چهره واقعی من بدون این خنده های ظاهری برای همه ترسناک خواهد بود ؛ منصرف میشوم و با خودم میگویم فردا ماسکم را خواهم کند .....ولی این فردا هرگز نمی رسد ...خسته ام خسته از این ماسک





تاريخ : دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱ | ۳:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

یا حق
دارم دوباره باز بهونه هاتو میگیرم ، میگم مریضم ؛ میگیم سرما خورده ام ، کم خوابم ، خسته ام ....خسته ام و پناه می برم به تنهایی اتاقم ؛ به گوشه ای که اسمشو گذاشتم گوشه عاشقانه من ؛ فکر میکنم ؛ نه خسته ام ...نه مریضم ؛ نه سرما خورده ام و نه ..... نه تنها دلتنگم ؛ اونقدر که هی بهونه اتو میگیرم ، به بوی عطر گذری دختری که از کنارم میگذره و مثل مال توئه گیج میشم ؛ برمیگردم و یادم میفته که تو نیستی ، صدای خنده ای بی دغدغه از گیجی در میاره منو نگاه میکنم اونطرف خیابون چند تا دختر وایسادن و منتظر اتوبوس هستن یکیشون چقدر مثل تو میخنده ..... ولی تو نیستی ...؛ گاهی چرا صدام میکنی ؟؟؟؟؟‌یهو وقتی دارم کار میکنم  و اینجاست جسمم ولی روحم یه جای دیگه ...چرا یهو صدام میکنی و بدتر چرا وقتی برمیگردم طرف صدات نیستی ؟؟؟؟ چرا یهو تو خیابون توی پیچ یه کوچه می بینمت و می دوم دنبالت ولی تو توی کوچه نیستی ؟؟؟؟ چرا هر وقت دلت میخواد می تونی بیای تو خوابم ولی توی بیداریم نیستی ؟ چرا من نمی تونم بیام توی خوابت؟؟؟؟ اصلا من میام ؟ اصلا بهت سر میزنم ؟ صدات میکنم ؟ صدای خنده هامو یادته ؟ بوی عطرم چی ؟؟؟؟‌اصلا من هستم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی با اینکه اون بیرون نیستی بیرون این پنجره که خیس بارون شده  و این روزا هوا هم با من دست به یکی شده و هی بارون میباره اینجا و ابری میشه ...با اینکه بیرون این پنجره نیستی ...ولی اینجا ...اینجا تو قلبم جات امنه ...همونجا بمون بیرون اصلا قشنگ نیست ، اصلا گرم و امن نیست ؛ همون تو بمون ؛ همون جا راحت بگیر بخواب و بذار چشمهاتو تا صبح نیگاه کنم ، .............





تاريخ : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام به همه دوستان
ببخشید به دلیل یه سری درگیری ها نتونستم مدتی آپ کنم بازم معذرت میخوام از تک تک دوستانی که اومدن و کامنت گذاشتن و من رو مورد مهر قرار دادن ممنونم ، برای همه آرزوی موفقیت دارم
این نوشته رو شخصا تقدیم میکنم به دوست عزیزم ادوارد دوست داشتنی ؛ بنا به دلایلی که خودش بهتر از هر کسی می دونه ......
بجنگ ...مانند همه جنگجویان خوب ، بجنگ مانند همه سرداران فاتح ، بجنگ مانند همه قهرمانان بزرگی که می شناسیم ؛ برای افتخار و برای نیکی ، و باور داشته باش که نه همچون یک سرباز که همچون یک دوست درکنارت شمشیر خواهم زد ؛ تا آخرین شمشیر تا آخرین خون...........
شاید ما هم همچون آخرین بازماندگان سامورایی های باشیم .... میجنگیم برای شرافت ؛ آزادی و افتخار ....
تو........هرگز حق نداری درمقابل دردت سر خم کنی ، بیادبیاور ضربالمثلی را که میگوید : کوه در برابر باد تعظیم نمیکند .......................
درکنار هم شمشیر خواهیم زد ....دوست من


 





تاريخ : پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.