یا حق
سلام به همه دوستای عزیز که میان و می خونن ...
سلام به محبوبه خانم عزیز که هر روز کامنت میذاره و دلیلی شده برای اینکه من تقریبا بدون قطع کردن بنویسم ... مثل گذشته های دور
محبوبه خانم عزیز بله اگر تیک رو بزنید به صورت خصوصی برام میاد و حتم داشته باشین که میخونم با تمام دقتم و حتما جواب خواهم داد ......
 

این مطلب رو در ادامه آموزه های راه و روش سامورایی برای دوستام می نویسم

در طریقت سامورایی هیچ کار ناشدنی وجود ندارد و با عزم راسخ می‌توان آسمان و زمین را هم تکان داد. سلحشوری که عزم و اندیشه استوار داشته باشد، در برابر دشواری‌ها نومید نمی‌شود و درنمی‌ماند، نگرانی به دل راه نمی‌دهد و هر چند بار که بر زمین افتاد دوباره برمی‌خیزد.
مرد صاحب عزم همچون عروسکی فنری است که هر چند بار که به زمین بخورد باز همان جا کمر راست می‌کند. نیروی سخت‌کوشی در راه هدف نشان از اندیشه استوار دارد. پیمان بستن با خود و سخت‌کوشی در راه هدف درس نخست در طریقت سامورایی است.

 





تاريخ : جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

یا حق
سلام به همه دوستان عزیز
اول از همه خیلی خیلی از پوراندخت عزیزم تشکر میکنم :مرسی عزیزم و خوشحالم که کامنت گذاشتی و در ضمن خودت هم آپ کردی
دوم از محبوبه عزیز ممنونم .... این برام جای خوشحالی و شادی که می دونم کسی منتظر نوشته های من هست تا بیاد و بخونه و باهاشون ارامش بگیره ..... در مورد نقاشی این خیلی طبیعیه خیلی ... و تازه در چنین شرایط روحی هستش که نقاشها  به پله های بالاتر میرن و پیشرفت میکنن... برام در مورد شهرتون بنویس ... اصلا یه مدت نقاشی رو فراموش کن ... از روزهای تاریخ گذشته و بیات شده ات بنویس .. از ساعتهایی که پشت هیچهای هر روز دفن میشن ... از لحظاتی که صورت به شیشه خیس تاکسی چسباندی و بیرون رو نگاه میکنی و رد شدن چراغهای روشن شهر رو می بینی ... از همه اینها برام بنویس ... خوشحالم که از منو خوشت اومده مال دوره ای بود که ........شادتر بودم .....گذشت ......بیخیال .. شهر زیر رو برای پوران عزیزم میذارم و می دونم به درد تو هم میخوره ... منتظرم مشتاقانه که بیای و برام بنویسی

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته
زورق به گل نشستهای است زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای است زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم‌چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود

تو از هزاره‌های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه‌های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه، بسته می‌نمایدت

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!

هوشنگ ابتهاج





تاريخ : جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

یا حق
سلام به محبوبه خانم عزیز خوشحالم که نوشته ام روی شما تاثیر خوبی داشتم
یادتان باشد آنجا که کاری از دست ما بر نمی آید باید کارها را به دستهای مهربان خدا بسپاریم و آرام بگیریم ......من این کار را کرده ام فکر نکنید که به نقاط بی بازگشت زندگی نرسیده ام، ولی ....
شاید نتونی پا توی جاپاهای قدیمیت بذاری و برگردی به گذشته .....ولی می تونی وایسی و گذشته رو به سمت خودت بخون .......به سمتت میاد ..........................................
نویسنده دوست داشتنی از بهشت؟؟؟ کجایی؟؟؟؟

 

این آخرین شامه
شمع‌ها رو روشن کن
نبضت تو دستهامه، شمع‌ها رو روشن کن

این آخرین شامه
با تو سر یک میز
این آخرین مهره از آخرین پائیز
این آخرین لبخند
این آخرین بوسه
بعد از‫تو‫این شب‌ها
تکرار کابوس

شمع‌ها را روشن کن، شب دلهره داره
باید برم اما,عطرت نمیذاره
فردای من بی‌ تو,تلخ و غم انگیزه
شمع رو تماشا کن چه اشکی میریزه

این آخرین لبخند
این آخرین بوسه
بعد از‫تو ‫این شب‌ها





تاريخ : چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

یاحق
دوست مهربانم محبوبه عزیز ...این حس تو را می فهمم... شاید تو هم کسی را داری که دنیای تو شده درست مثل من.
نویسنده بهشتی...راستی هوا هنوز انجا خوش است ؟ هنوز آنجا هرچه که اراده میکنی محیاست؟؟؟ هنوز آنجا فرقی بین هیچ کدام از زیبا رویان نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من زیبارویی را دیدم که با همه آنها فرق میکند و برای او بهشت یکنواخت را به جهنم نشینی ترجیح دادم ..... ولی بدان که خدای بزرگ من؛ هرگز مرا تنها نگذاشت هرچند گمان ساده می بردم که مرا وا نهاده ولی او را خواندم ....از اعماق وجودم خواندم........فریادش کردم ...و او آرام زیر گوش من گفت: فریاد نزن ! من همینجا کنارت هستم و تو را در اغوش خواهم کشید ..................................... من برای رسیدن به رویایی خودم همه بهشتها را در بازار مکاره حراج کرده ام با همه باغها و آبها و زیبا رویانی که همیشه یکنواخت و شبیه به هم هستند .....

این مطلب را اختصاصا برای دوست گرامی محبوبه خانم می نویسم باشد که باعث کمی آرامش و لحظه ای اندیشه بشود:

زندگی پا گذاشتن تو راهیه که نمی تونی ازش برگردی
وقتی پاتو تو این راه گذاشتی؛یاد بگیر که از راه لذت ببری نه از مقصد ...یاد بگیر که آدمها میان و میرن ولی یکیشون هست که تا اخر راه می مونه ....شاید خودش بره ولی فکرش با تو می مونه ..... یاد بگیر هر بار سر یه پیچ اشتباه بپیچی .....تا آخر خط زندگی همه پیچهای بعدی رو اشتباه می پیچی ...هر بار از چیزی فرار کنی و دورش بزنی ...اون ازت دور میشه...ولی از بین نمی ره و یه روز میاد سراغت....یه روز که مجبور میشی برای جواب دادن به همه اونچیزایی که ازشون فرار کردی قربانی بدی .... خودت رو قربانی کردن خیلی راحت تر از اونیه که بخوای عزیزی رو قربانی کنی ...... و وقتی جایی فهمیدی که یه راه رو اشتباه رفتی ...برگرد و اصلاحش کن ...تنها راهی رو که نمیشه دوباره برگشت مرگه ................

 





تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ | ۳:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام قبل از نوشتن متن لازم می دونم

از فضای عزیز تشکر کنم بابت نوشته پر مهرش

از دوستم وحیده مهربان تشکر کنم و بنویسم که نه این کار من نیست

سوری عزیز آدمهای تنها باید یاد بگیرن چجور با تنهایی کنار بیان و بد تو تنهایی عزیزشون رو صدا بزن و بخوان......تا اون عزیز به سمتشون بیاد.

خانم سلماز عزیز شما می تونید با آقای بهرامی از طریق پیج فیس بوکشون ارتباط بگیرید

دوست عزیزی که از بهشت می نویسی امیدوارم که اونجا جات خوب باشه و احت ولی یه با دیگه پستهای آخر رو بخون ...... داری در مورد بانویی که می نویسی اشتباه میکنی ...اون ماه آبی سالهاست از گردنم افتاده .....من غرق رویام ....کلامت رو بهتر بخون بالاخص آخرین پستها رو .....موفق باشی و زیاد تو بهشت فراموش کار نشی...

علی عزیزم ....دکتر .....خواب مرگ موقته ..... تو خواب تو اختیاری برای چگونه مردن نداری ولی یه سامورایی می تونه مرگ خودشو انتخاب کنه ...

انسان باید بعد از 7 نفس تصمیم بگیرد و پس  از آن  برای رفتن از این سو به سوی دیگر روحیه داشته باشد.
در برخورد با باران کجا برویم تا خیس نشویم؟
آیا باید به اطراف برویم؟ ولی در برخورد با ناودان ها خیس میشویم، گاهی بهترین راه راه وسطاست یعنی طریق میانه اگر تصمیم قاطع داشته باشی هرگزسخت زده نمیشوی اما باز هم خیس میشوی.
اگر یک سامورایی تبدیل به روح انتقامجو شود حتی اگر سر خود را از دست بدهدآخرین ضربه ی خود را خواهد زد، حتی با اطمینان خاطر.
وقتی یک سامورایی قرار باشد بمیرد باید آماده باشد که آخرین کار خود را با اطمینان انجام دهد، چنین مردی حتی با سر بریده هم نخواهد مرد.
اگر یک مرد تصمیم به قتل کسی بگیرد وراه مستقیم بسته باشد طفره رفتن فقط تصمیم را میکشد، گاهی بهترین راه راه بی پروایی است.
غلبه بر دشمن در میدان نبرد مثل شکار شاهین است در میان گله ای از پرندگان، حتی اگر هزاران پرنده در اطراف هدف اصلی (شاهین) باشد، باز آن هدف را میزند که از ابتدا نشان کرده است.
اگر بخواهیم مرام مردم سامورایی را در یک جمله بیان کنیم فدا کردن جسم و روح در راه استاد است.
فراموش نکردن استاد پایه ای ترین مساله مردم سامورایی است.
انسان باید هر روز به مرگ از راه های مختلف بیاندیشد.
زندگی انسان توالی لحظات است و اگر شخص زمان حال را درک کند نه هدفی برای دنبال کردن می ماند نه چیزی برای افسوس خوردن.
انسان باید در راه خود ثابت قدم باشد وجدی، اگر چنین باشد  میتواند بر تمام راه و رسم ها گوش فرا دهد و با راه خود هماهنگی ایجاد کند و غیر از این راه سامورایی نیست....





تاريخ : یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.