سلام

هیچ وقت دوست نداشتم چنین مطلبی رو دروبلاگم بنویسم ولی متاسفانه امروز یکی از بدترین روزهای زندگی من محسوب میشه ...

متاسفانه پسر عمه ام به رحمت خدا رفت (با اینکه دارم این سطور رو می نویسم ولی هنوز باورش نکردم) جنبه دردناک قضیه اینه که دو تا بچه داره یه پسر بچه ١٠ ساله و یه دختر بچه ١ ساله ....

برام قبل از اینکه پسر عمه باشه ، فامیل باشه ، یه دوست بود یه دوست فوق العاده یه دوستی که دنیام رو با شوخی هاش و خاطرات مشترکی که داشتیم هرگز فراموش نخواهم کرد ... هنوز یادم نرفته که چقدر سر مساله های جالب بحث می کردیم ،‌هنوز بحث شکلاتی و یه روز یخ زده تو چهارراه آبرسان عین یه فیلم جلو م  داره رژه میره ... انگار دیروز بود

من دوستی رو از دست دادم که شاید زیاد همدیگر رو نمی دیدیم ولی برای هم ارزش قائل بودیم و احترام ... کسی که همیشه راهنمای خوبی بود کسی که همیشه ...

من کسی رو از دست دادم که برام پسر عمه نبود برادر بود ..... هنوز نمی تونم هضم کنم هرچند امروز تا تونستم گریه کردم هرچند امروز سر خاکش اشک ریختم و بهش گفتم رسم و قرارمون این نیود ولی نمی تونم رفتنش رو بپذیرم ... دوستم می گفت اون زنده است ... آره شاید ولی یه جور دیگه شاید یه جور قشنگتر یه جوری که همیشه هست و هرگز نخواهد رفت مرگ برای همه هست ...

دوست دارم خیلی ریز ریز بگریم

دوست دارم آرام و بی صدا نجوا کنم

دوست دارم تنها باشم و از اعماق وجودم

با صدایی شبیه ناله بگویم

دوستت دارم و خواهم داشت

همیشه خواهی بود در کنارم

در ثانیه ثانیه هایی که مرور می کنم

زندگیم را و آرامش ، بی تو ؛ ....توهمی بیش نیست

از همه دوستای که این مطلب رو می خونند خواهش دارم لطف کنند برای شادی روح عزیزم که از دست دادم دعا کنن ، برای آرامشش... برای خانواده اش که موندن هم دعا کنن... و هرکس اگر چیزی بلده که آتشفشان درون رو کمی آروم کنه لطف کنه و برام بنویسه ... به یه حرف ، یه درد دل ، یه جمله ... یه چیزی نیاز دارم که آرومم کنه ...

(((در ضمن اگر غلط املایی یا جمله بندی نادرست و یا اشتباه تایپی داشتم ببخشید بیشتر از ٢ دقیقه نمی تونم روی چیزی تمرکز کنم)))

 





تاريخ : پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام

ببخشید که دیر می کنم گاهی اونقدر خسته و کوفته میرسم خانه و اونقدر دیر که فقط فرصت می کنم بخوابم و صبح ها هم که خیلی زودراه می افتم و میروم سر کار

این چند روز همچنان مصرانه به خرید و البته تائید خرید لوازم مورد نیاز گذشت چند روز شاید هم یک هفته (دقیق در خاطم نیست) صرفا به دنبال نوع خاصی از پارچه پیراهنی بودیم ... با آقای احمد زاده (کارگردان) و گروه تولید حتی چیزی مشابه رو هم تائید نمی کریدم تا اینکه پیدا شد امروز هم برنامه روزهای اول فیلم برداری رو هماهنگ میشیم و اگر خدا بخواد واگر اتفاق ناجوری نیفته چهارشنبه کلید میزنیم(شروع به فیلمبرداری می کنیم )....

شب که برگردم میخواد یه سری مطالب متفاوت بگذارم حتما مجددا یه سری بزنین ....





تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.