حس شدید مفید واقع شدن و جهت عوام فریبی و بیشتر از آن منظور که این روزها فراوان

فراوان وقت تلف شده دارم و تقربیا 90 دقیقه وقت تلف شده داشته و بازی بدون توپ

انجام می دهم بعد از مقدار زیادی اندیشیدن و در حدود 5 الی 10 دقیقه فشار آوردن به

اعضا و جوارح مختلف بدن بلاخص به سلولهای خاکستری موسم به مغز تصمیم بر آن

گرفتم که به دیدن نمایشگاه نقاشی در یکی از گالری ها بروم ..... هوا شدیدا بهاری بود

، همین جا باید از سازمان هواشناسی کمال امتنان و تشکر را داشته باشم که محبت

فرموده و وقت بهار را افزایش داده اند اساسی


به هرصورت به گالری مذکور رسیدم ..... فضای فوق العاده گالری شدیدا آدم را یاد موزه

لور می اندازد و نور پردازی فوق العاده گالری که اصلا در مرکز تابلو چشم را آزار نمی دهد

؟؟!!! ناخودآگاه تداعی گر موزه فلادلفیا است همین جوری ........ البته گمان نکنید ما آن

طرفها رفته ایم ها اصلا ..... ما هرگونه رابطه ای را با اینها که گفتیم تکذیب می کنیم .....


به هرصورت آثار در قالبی مدرن ارائه شده بود و هنرمند محترم مقدار متنابهی رنگ را

بدونه هیچ گونه فشاری جهت کمی خلاقیت و جذابیت با کاردک و قلم مو و انگشت و

ملاقه و کفگیر و غیره .... بر روی بوم مالانده بودنند ، زیبایی بیش از حد آثار خرسندی

شدید در بنده ایجاد نموده و من از ترس اینکه از شدت این خرسندی و شعف زاید الوصف

دست به حرکاتی مشهور به حرکات موزون نزنم و جهت جلوگیری از ریزش شدید آبرو در

حال ترک سریع و البته بی سر و صدای گالری بودم که خانم محترم بنده را شکار فرموده

و با لبخندی ملیح شیرینی تعارف می فرمایند من هم از همجا بی خبر ، جهت انجام

[...] و به دست آوردن دل هنرمند محترمه و تشکر از شیرینی مقدار متنابهی تشکر و

تقدیر و لبخندهای ژکوندی ادا فرمودم و ایشان هم ایضا با لبخند پاسخ داده و جهت

کوبانیدن مشت محکم بر دهان یاوه گویانی مثل من ....با صدایی غرا به بنده گوش زده

فرمودنند که شاگردی در محضر استاد بزرگ باعث بالا آمدن ایشان شده و در کل منتج

شده است به اینکه ایشان به این بالندگی در هنر رسیده و قله های هنری را فتح کنند و

آخرش باشند در کل، و اصلا داوینچی چیزی تو مایه های ریز می بینمت بیشتر نبوده و

میکل آنژ و دلاکروا و بقیه این اجنبی های جلف هم در حد کشک هستند ....و همه ما ول

معطلیم و به بنده هم عنایت فرمودند چه نشستهای که اگر مشتاق به هنر هستی و

نقاشی می خواهی یاد بگیری باید بیای و در محضر استاد لونگ بیندازی و بسط بشینید

.....

خدا مرا خفه کند که این زبان بی صاحب را نگه نمی دارم و می جنبانمش .... من هم

کمی جسارت فرمودم در مورد آثار خانم هنرمند و هر بار انتهای حرفم می گفتم که این

نظر شخصی است ، از خدا پناه نیست از شما چه پنهان می ترسیدم خانم هنرمند

محترمه ناراحت شده و بنده را با چماق و چاقو و پنجه بکس مورد نوازش قرار دهند .....

بعد از اتمام حرفهایم ایشان با تمام قوا بر رد ادعای کذب من که به حتم عنصری مضر و

معلوم الحالی بیش نیستم اهتمام فرمودنند و چند پنالتی حسابی در حد تیم ملی به

شخصیت  و البته هنر بنده وارد فرمودند که همه در کنج دروازه بنده جا گرفت ..... داشت

کار بالا می گرفت و ایشان از هر 10 کلمه 12 مورد به استاد اشاره می کردنند ، می

خواستم بپرسم اسم استاد بزرگوارتان چیست ولی ترسیدم .....خدائیش ترسیدم آقا ،

در کل خدا آدمهای ترسو را بکشد خلاص ......


آنقدر ایشان استاد استاد فرمودنند که کم کم نمی دانم چرا حس همان شخص خائن در

سریال کارتونی میتی کومان را پیدا کردم که باید با ورود میتی کومان به خاک بیفتد و

تسلیم شود..... که ناگهان خانم با هیجانی غیرقابل وصف از تشریف فرمای خود استاد

خبر دادند برگشتم ولی جز چند دوست در آستانه در کسی را


ندیدم ... خانم با چنان شعف و ذوقی به سمت در روان شد که ترسیدم خدای نکرده

ایشان اینجا را با شانزلیزه و یا زیر برج پیزا اشتباه نگیرند ؟!! ولی خدا به خیر گذراند و

ایشان چند قدم به در مانده ایستادند و بنده هم نفس راحتی کشیدم و خیالم به میزان

مبسوطی راحت شد .....


در حال نوشتن متنی در دفتر نمایشگاه بودم تا بعد هر چه زودتر از محل متواری شوم که

ناگهان ضربه ای به مهره سوم از بالای ستون فقراتم تمام اعصاب سمپاتیک و

پاراسمپاتیک و نورون و اکسون و هرچه که مربوط به حس درد درون انسان می شود را به

چالشی اساسی دعوت کرد به زور خودم را نگه داشتم و برگشتم دیدم چهره ای یکی از

دوستان که نقاش به نسبت قابلی هم هست رو در رویم قرار دارد و از هنری که روی

مهرهای بنده پیاده کرده اند بسیار مشعوف هم هست ..... دهان باز کردم که چند مورد

خصوصی مربوط به خانواده محترمشان را به خوردشان بدهم که خانم تشریف آوردند و

خطاب به دوست محترم فرمودند ((استاد ایشون رو می شناسید )) خدا نور به قبر

ادیسون بباراند ، خدا رحمتش کند چون اگر ادیسون برق را کشف نمی کرد نمی دانستم

این چه بود که مرا به شدت گرفت و شوکه کرد .... پس میتی کومان کذایی همین دوست

خودمان بوده .... ایشان هم با صدای بمی که برایم تازگی داشت و با لبخندی ملیح

مکش مرگ من کلماتی بدین مضمون ادا فرمودند (آقای سالک از دوستان قدیمی من

هستند) ..... باز دم این میتی کومان خودمان گرم هنوز دوستان را فراموش نکرده ؛

خیلی هاشان هنوز هیچی نشده باید شماره تلفن و آدرس خودشان را هم از 118

بپرسند .... به هرصورت بعد از مقدار متنابهی شوخی از نوع متین و انسانی و کلامی و

گپ و گفتگو ، ایشان فرمودنند آرت استدیو راه اندازی نموده و در حال تدریس است ....

قرار شد روزی بروم پیش ایشان جهت تناول چای وادای خاطرات قدیمی .... خداحافظی

می کنم و در هنگام خروج خانم هنرمند بنده را تا در مشایعت نموده و بعد می فرمایند

(لطف کردین اومدین ... منت گذاشتین ... بازم بیاین تا 3 روز دیگه هم نمایشگاه دایره

..... استاد خوشحالمون کردین .... استاد ...... بنده هم با لبخندی ملیح جواب تعارف ها

را دادم و آمدم بیرون .... متوجه شدم که صدایم بم تر شده و سرم را بالا می گیرم و اصلا

خم نمی کنم ، دستم را در جیب داخلی کتم می گذارم و وقتی دوستی نقاش یا

هنرمند از کنارم رد می شود و سلام می دهد با سر اشاره ای خفیف می کنم و لبخند

می زنم .... متوجه شدم حالا من هم استاد هستم ....

این روزها استاد شدن چقدر راحت شده است






تاريخ : دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.