سلام دوستای گلم

این روزها هوا بدجوری شرجی شده ... آدم خیس آب میشه وقتی میره بیرون ولی مگر میشه اینجا بود و بیرون نرفت ... سعی می کنم بیشتر عصرها بعد از غروب آفتاب برم بیرون . تصورش بکن می ری کنار ساحل هوا تاریک شده و تو روی یه تخته سنگ میشینی و به این بیکران زیبای پر سر و صدا زل میزنی ... بعد آروم آروم با خودت یه چند تا ترانه رو که خیلی دوست داری رو زمزمه میکنی ... نسیم گرم میخوره به صورتت و نفس کشیدن سنگین میشه ولی اونقدر محو کدر سدی که خودت رو فراموش کردی و ... عاشقی .... آره عاشقی ... مس فهمی که جنس عشقت مبتذل و سر و دستی نیست که یه روز فرتی بندازیش تو سطل زباله و یکی دیگه برداری ، اون وقت ه که به خودت افتخار میکنی ، با بغض و لبخند به دریا لبخند میزنی و می بینی که اونم داره به تو می خنده ... کلیحال کردم کنار ساحل بودم و لذتش رو با دنیا عوض نمی کنم ... از سر اتفاق با آدم تنهای دیگه ای به اسم خرم که بچه شیراز بود آشنا شدم و کلی باهم گرم گرفتیم ... جای اینکه سکوتمون رو تقسیمن کنیم ، سعی کردیم به دور از دغدغه ای روزمره زندگی در مورد لذتهامون و دریا و آسمان و زندگی حرف بزنیم ... به خدا شعار نمی دم من بدم میاد کسی ادای چیزی رو در بیاره که نیست ، ولی من همینم نم آدمی هستم که به یه صحنه عاطفی خیلی قشنگ تو فیلمهای خوب گریه می کنم و با یه صحنه کمدی جالب و درست و حسابی ؛ غش غش می خندم ... من احساساتم تو جیبمه و هر وقت لازمشون داشته باشم همراهم هستند ، من هنوز آدمم ؛ این رو بلند تو گوش دریا تکرار میکنم و می خندم بعد که سر برمیگردونم چند جفت چشم رو می بینم که هین رد شدن با تعجب و تمسخر نگاهم میکنن و یکشون که یه خانمه جوانه با پوز خند میگه سلام ادم من امشب از مریخ رسیدم ... خوشبختم ... بعد بقیه می خندند و منهم با اونها می خندم ... واقعا ما ها چقدر عجیبیم ... چند تا طرح می زنم که از هیچ کدام راضی نیستم ... میام خونه و زیر باد کولر گازی لرزم میگیره قراره فردا سری به فرهنگسرای طوبی بزنم ببینم کارگاه نقاشی برگزار می شه یا نه ...می پرم تو رخت خوابم هی می غلتم  و  جابه جا میشم ولس خبری از خواب نیست به خوابهای گذشته فکر میکنم و اتفاقات بامزه ای که تو خواب برام افتاده ....یهو با یه نور سفید خیره کننده می افتم تو خلاء.... انگار یه ماشین با سرعت بالا باهات برخورد کنه ... راستی تا حالا ماشینی با سرعت خیلی بالا باهاتون برخورد کرده ، اگر تجربشو دارین ، خدائیش مثل خواب رفتنم نبود ...





تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام به همراهان همیشگی

ابتدا می خوام از شما دوستان دعوت کنم در یه نظر سنجی شرکت کنید : من اکثر طرح هایی که کشیده ام برای نمایشگاهم در مورد مردم بندره ... بنابر این از شما می خوام در صورت علاقه  اسم برای نمایشگاه پیشنهاد بدین ... لطف سعی کیند اسمها کوتاه و جذاب و زیاد رومانتیک و شاعرانه نباشه البته اگه هم باشه ایرادی نداره ها ولی بیشتر جذاب و گرم باشه ... از همتون ممنونم و منتظر پیامهای پر مهرتون هستم ...

بالاخره اسپانیا حال آلمان را می گیرد و در فینال برنده می شود خیلی کیفور می شوم

بیشتر سعی می کنم در ساعات گرم در خانه بمانم هوای بیرون وحشتناک گرم و شرجیست ؛ دیروز برای خرید کتاب طراحی چهره اثر سارجنت تقریبا تمام بندر عباس را زیر پا گذاشتم و نهایتا کتاب را در جایی پیدا کردم که خیلی سر راست و راحت می توانستم ظرف مدت چند دقیقه یه آنجا برسم به شدت خنده ام گرفته بود و درست مثل آدمهای دویانه در خیابان هی لبخندهایی به پهنای صورتم شکل میگرفت و به زور جمعشان می کردم که نکند خل فرضم کنند و مرا ببرند رازی به این فکر هم خنده ام گرفت و بدتر از همه به پیراهنم که از شرجی هوا و عرق کاملا خیس شده بود و هی به بدنم می چسبید بیشتر خندیدم ... پیراهن بدن نمای چسبان همیشه خیس ، محصول جدیدی از پوشاک بندر ؛ چه بامزه شده بودم ... ولی قبل از آن از اینکه در تمام بندر عباس کتاب فروشی تخصصی تا این حد کم است کلی دپرس شدم ؛ اخر مگر اینجا مرکز یک استان محسوب نمی شود پس چرا در مورد فرهنگ و هنر تا این حد مورد ظلم واقع شده است ... به هرصورت خیس عرث و شرجی به خانه می رسم ؛ کتاب را ورق می زنم از حد انتظاراتم پائین تر است ؛ نه کارهای سارجنت ... کارهای سینگر سارجنت محشرند و من کسی نیستم که بخواهم نقدش کنم ؛ منظورم تعداد طرحهای موجود و همینطور نحوه ارائه آثار و توضیحات و این موارد ... امروز با خودم قهر می کنم ... از صبح و بهتر بگویم از ٢ روز پیش هیچ طرحی نزده ام ... کفری می شوم می روم بیرون وبوی نم موجود در هوا و خنکای مختصر غروب و هوای نزدیک ساحل هوایی می کندم ... کمی قدم می زنم و آرام می شوم به همه چیزهای خوب فکر می کنم آدمهای خوب ؛ به اینکه باید وبم را به روز کنم به تمام دوستانم که از طریق همین وب باهم آشنا شده ایم و چقدر به نظرم آشناهای دوری می آیند ... به دوستانم و بیشتر از همه به آیسان ... کجاست ؛ چه میکند ؛‌حالش خوب است ؛ این اواخر که در گذری خیابانی از فاصله دور دیدمش خیلی لاغر شده بود ... خیلی نگران شدم دلم گرفت ... در همین احوالات بودم ؛ نگاهی به دریا کردم سالها پیش وقتی هنوز در دلش بودم و دوستم داشت ؛من در لحظه ای پر شور و زیبا نامش را به سوی دریا فرباد زده بودم ... ولی اینبار انگار دریا بود که داشت نام مرا فرباد می زد ... هرچه اندیشیدم که آیا کسی هست که نامش را در دریا فریاد کنم ... دیدم من هرگز کسی را مثل او عاشق نبوده ام ... غمگین نیستم ، ولی دلم سنگین می شود ؛ آرام آرام به قصد برگشت راه

می افتم به خانه که می رسم خوبم مهتاب (خواهر زاده ام )‌ هست برادرم ،‌خواهرم ؛ پسر دایی و دامادمان که از جان بیشتر دوستش داریم هم هست و عشق و دوستی و خوبی و لبخند و علاقه و پس من هنوز زنده ام و خوشبخت ... چقدر شاعر شده ام ... به خودم خنده ام میگیرد ... کاغذ را بر می دارم و تصویر زنی را با برقه  می کشم (برقه نام محلی صورت بندهایسیت که زنان جنوبی بعضا به صورت می زنند ) شب طبق معمول در بیرون می گذرد ... می رویم خرید و من و امیر برای خودمان از پاساژ زیتون لباس می خریم ... در خانه تا آنجا که می توانم دلقک بازی در می آورم ات روحیخ همه باز شود ... من در گذشته و قبل از اینکه دچار مشکلات عدیده ای روحیه بشوم قرص خنده و انرژی خانه بودم ... و مثل بمب انرژی می ترکیدم ... هنوز هم گاهی مسئولیت راهی افراد خانواده از حالت کسل را به عهد می گیرم ... به هر حال کلی خندیدیم. شب تا دیروقت بیدار بودیم اینجا ساعت غذا خوردن خوابیدن و دیر کارها کمی به هم ریخته مثلا ما دیشب ساعت ٣.٣٠ صبح تازه تصمیم به خواب گرفتیم ، ساعت ١٢ شام خوردیم و صبح هم من اکثرا یاعت ١٠ الی ١١ از خواب بیدار می شوم این یعنی زندگی کردن با توجه به نیاز بدن ...

کارهای جدیدی را طراحی کرده ام ... و حتما در موقعی که از مسافرت برگردم گالری مجزایی در وبم ایجاد خواهم کرد که آثار این دوره کاریم را در آن قرار خواهم داد ...

ساعت ٣.٣٠ صبح است روز پر مشغله ای داشته ام و خیلی خسته ام از زور خستگی خوابم نمی برد ... خودم هم متعجبم ... دیشب در خوابم اتفاقات عجیبی افتاد مثلا خواب خوناشامها را دیدم و کلی به خوابم در خواب خندیدم ... خوابهایم دارند کم کم قاطی می کنند ... بس که اینجا آفتاب به کله ام می خورد ... این شبها همش دارم چیزهای عجیب می بینم  عین فیلم های هنری شده خوابام ..و چشمهام روی هم می افته خواب مانند قابی فلزی احتمالا تا فردا صبح مرا حبس می کند

 





تاريخ : دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام

دوستان ارجمند و همراه من متاسفانه در نگارش سفرنامه هایم وقفه افتاد به هم ریختگی سرورها و قطعی برق و پائین بودن سرعت کارتهای اینترنتی و .... همگی دست به دست هم دادند که من مجبور شوم سفرنامه این سه روز را یکجا بنویسم امیدوارم این وقفه باعث کدورت خاطر عزیزات نشده باشد ...

ترکیه در یورو 2008 در مقابل آلمان با ناداوری و بی انصافی شکست می خورد و من کلی از بابت این جریانات دلخور می شوم ...

بالاخره با راهنمایی یکی از همین مردم بندر آدرس فرهنگسرای طوبی را پیدا می کنم ... خودم را به آنجا می رسانم و به جز چند مراسم برزگ داشت روز زن ، نمایشگاهی نمی بینم ... روی دیوار فرهنگسرا با مقوا نوشته ای مبنی بر برپایی نمایشگاه گرافیک می بینم ... با کلی پرسه جو مرا به اتاق رئیس فرهنگسرا جناب آقای کاظمی راهنمایی می کنند ، مرد خون گرم و آرامیست با هم در مورد شرایط برپایی نمایشگاهی در بندر عباس صحبت می کنیم و ایشان در مورد کمبود فضای ارائه آثار در بندر برایم صحبت می کند متاسف می شوم که چرا مکانی این چنین و با اینهمه استعداد های ناب هنری جایی برای ارائه آثار ندارد ... از هنرمندان اینجا صحبت می کند و از اینکه چقدر مهجور واقع شده اند ...

قرار می شود که بعد از ظهر برای دیدن نمایشگاه گرافیک بیایم، در حین بیرون رفتن با یکی از هنرمندان طراح و نقاش استان به نام آقای پریش آشنا می شوم مرد دلنشینی هستند ولی در زیر آفتاب سوزان و عریق ریزان نمی شود در مورد خیلی مطالب حرف زد قرار هردومان موکول می شود به بعد از ظهر  ... بعد از ظهر برمی گردم فرهنگسرا نگارخانه در طبقه سوم است . وارد گالری که می شوم کارهای خوبی می بینم از بچه های هنرستان هنرهای زیبا (پسران) کارها خوبند ولی باز همان فضای کلاسیک حاکم بر تمامی هنرستانها و کالجها را می توان دید ، سطح انتظاراتم را برآورده نمی کند , بر حسب اتفاق با یکی از هنرمندان جوانی که کارهایش را ارائه کرده است آشنا می شوم ، شهاب خونین حرفه ... پسر جوانیست در حدود 17،18 ساله محجوب و دوست داشنتی با هم هم کلام می شویم و سعی می کنم در مورد مسائل مختلف تا آنجا که اطلاعاتم قد می دهد برایش صحبت کنم ... در همین هین مرتضی رستاخیز هم به جمع ما اضافه می شود و جناب پریش توضیح می دهند که نام نمایشگاه را کارگاه گرافیک گذاشته اند ... خرسند از اینهمه اتفاقات خوب و دوستان جدید با بچه در مورد نحوه ارائه کراها صحبت می کنم و آنها هم از کمبود امکانات می نالند خدایا چرا باید چنین باشد مگر این بچه ها به غیر از مکانی برای ارائه آثار و قابهای مناسب و کمی توجه چه می خواهند که تا این حد دست نیافتنیست .... خیلی زود با هم عیاق می شویم و در هم بور می خوریم ... بچه های خونگرمی هستند صحبت از کار خودم می شود که برای نقاشی آمده ام بندر عباس ولی هنوز نتوانسته ام سوژه هایم را که بیشتر هدفم مردم بومی بوده پیدا کنم ... شهاب پیشنهاد می دهد که از آرشیو عکسهای انجمن سینماگران استفاده کنیم خیلی خوشحال می شوم و تشکری مبسوط از شهاب می کنم ... قرار می شود فردا برای گرفتن عکسها برگردم ...

خواهر و اعضای خوانواده هم سر می رسند و بعد از دیدن نمایشگاه به پیشنهاد نمی دانم کداممان می رویم کنار ساحل ....

ساحل اینجا فوق العاده است قصد دارم با کفش و مثل آدمهای متشخص برروی ساحل قدم بزنم ولی نمی شود .... امیر و کامران دارند کنار ساحل و در دو قدمی دریا مثلا حرفهای جدی و بزرگانه می زنند من اهل اینجور جریانات نیستم من کودکی هستم که قد کشیده ام ... دریا صدایم می زند ، کفشهایم را در می آورم آب در یک قدمی است ... خودم را در ساحل و شن و دریا رها می کنم و با خواهر زاده ام آنقدر آتش می سوزانیم که شلوارم تا سر زانو خیس آب دریا می شود ... خواهر زادام هم وضعیتی بهتر ندارد هردو منتظریم که حسابی مورد توپ و تشر قرار بگیریم و لی خدا به خیر می گذراند به خانه که برمیگردیم آب قطع است ...

صبح شهاب و مرتضی را در انجمن سینماگران می بینم ... با لطف فراوان خانم کهوری( اگر نامشان را درست نوشته باشم ) به آرشیو عکس استان راه پیدا میکنم و عکسهای فوقالعاده ای را به امانت می گیرم چه مردمان باحالی هستند خیلی راحت اعتماد می کند ... خدایا کاش تمام مردم ما اعتماد می کردند و در مقابل همه هم قدر این اعتماد را می دانستند و خیانت نمی کردند من مطمئن هستم که درآن صورت دنیا به مراتب زیبا تر میشد ... به هرصورت برای دو روز عکسها را میگیرم ... و شروع به طراحی می کنم ...

شبها اکثرا بیرون می رویم کنار ساحل ، پارک ، شهر بازی ، و کلی جاهای خوب دیگر و شام را هم یا ساده و یا بیرون می خوریم و جالب آنکه به اینجا هر موقع  احساس گرسنگی می کنیم غذا می خوریم مثلا دیشب شام را ساعت 1.30 صبح خوردیم ... خیلی باحاله نه ... وحشت ناک خسته می شوم . تصمیم میگیرم به خوابم اینبار در آرامش ... و نهایتا می خوابم مثلا بچه آدم ... در خواب چیزهای جالبی می بینم ...دریا صدفهای غول پیکر ، دختری را که دوستش داشتم و دارم ... قایق ، فیل ، تارزان ، و هزار جور پدر سوخته بازی دیگری در خوابم رخ می دهد ...  بقیه خوابم برفکی است





تاريخ : شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.