سلام همراهان همیشگی

بندر عباس شدیدا گرم است گرم که نه داغ داغ ... و شرجی هوا نفس آدم را بند می آورد احساس می کنی در زود پز بزرگی رهایت کرده اند و تو داری آرام آرام می پزی ... ولی من این هوا را دوست دارم ... گرما را و بوی دریا را ، ساحل زیبا یی را که کلی خاطرات خوب و بد از ش دارم ؛ برای طراحی می روم کنار ساحل دریا ساعت ١١ صبح اینجا در این ساعت جنبنده ای کنار ساحل نیست البته هست فقط فلامینگو های زیبا و چند مرغ دریایی که نمی دانم دارند روی شنهای ساحل به دنبال چه می گردند ... به هر صورت از فلامینگو ها طراحی می کنم ... آنقدر نور خورشید شدید است که نگاه کردن به کاغذ سفید ناممکن می شود ... بدجوری چشم را می زند ولی من با این هم حال می کنم انگار امروز اصلا سر کیفم ... تصمیم میگیرم قبل از اینکه دچار بی هوشی و گرما زدگی  بشوم برگردم مدتی کنار خیابان خلوت منتهی بر ساحل می مانم بالاخره تاکسی گیر می آورم به اولین کافی نتی که می رسم تصمیم می گیرم که سفر نامه ام را بنویسم ... روزهای خوبی هستند این روزها دیگر پای ثابت این کافی نت شده ام و هر روز دارم میایم و می روم عادت کرده اند به من ... اسم چهارراه ها را دارم یاد می گیرم و یا بهتر بگویم بعضی را دارم به خاطر می آورم ... نخل ناخدا ... رسالت ... محله ماهیگیران ... بازار ... گنو... وه که دارم چه حالی می کنم از این کشف و شهود ... تصمیم دارم بگردم ببینم اینجا و در این شهر کجا نمایشگاه برگزار می کنند و اصلا امکان ملاقات با هنرمندان این شهر هست یا نه ... به خانه که بر میگردم جنازه هستم جنازه ای پخته و عرق کرده ... ولی انقدر با روحیه هستم که تمام مدت با خواهر زاده ام بازی می کنم ... شب هم بر طبق عادت می رویم بیرون و می گیردیم ... این شبگردیها کنار ساحل وه که چه حالی دارد ... جای تمام کسانی را دوست دارم با به خاطر آوردنشان خالی می کنم ... فردا حتما باید گالری های این شهر را کشف کنم ... ترکیه در جام اروپا حال کرواسی را می گیرد و من خیلی کیف می کنم . ایتالیا در مقابل اسپانیا وا می دهد  من حالم گرفته می شود ... من هی تند تند حالم گرفته می شود و خوب می شود ؛ من کلی باحالم ........ فردا طلوع دیگریست ... فردا ... خواب درست مثل یک گاو خشمگین که به سمت پارچه قرمز می دود مرا به رویا ها پرتاب می کند.





تاريخ : سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام دوستان همراه من

.... از خواب که بیدار می شوم انگار دنیا جور دیگری است از آن فضای خنک فاصله گرفته همه چیز زرد یکدست شده است و در این عصر هوای بیرون آنقدر گرم است مه می خواهد قورتت بدهد ... ولی برای من که عاشق گرما هستم لذت بخش است یادم می آید که در مسیر تبریز تا تهران شب گذشته کلی لرزیده بودم ولی حالا داشتم زیر این گرمای نفس بر هن هن می کردم و لذت می بردم ... قطار بعد از کمی مکث راه می افتد ... و من بر می گردم به کو÷ه ام سیگای می گیرانم آخرینها ... و بعد می روم طراحی کنم همسفرها از پرتره دختری که کشیده ام لذت می برند و از من می خواهند برای یادگاری برایشان طراحی کنم من هم طرحی برای هر کدام می زنم ، یکی از آنها تصویر دوستش را برایم شرح می دهد ... نه دماغش یکمی کوچیکتر بود ، آهان حالا شد ، چشمهاش گرده و خوشگله و صورت تپلی داره ، ابروهاش منو کشته بکششون ، بلند و کشیده یکمی قوس داره ... و من با لذت دارم از گفته های او طراحی می کنم طرحم بیشتر شبیه جنیفر انسیتون شده است ، برای شوخی و از سر شیطنت می پرسم (واقعا این شکلیه ) نگاهم می کند و با لبخند جواب می دهد تقریبا و من به این می اندیشم که این دوست همشفر من بیشتر کسی چون این تصویر را می خواهد نه کسی را که در واقعه در کنار اوست شاید کمی تشابه وجود داشته باشد ولی جنیفر انیستون نمی تواند باشد ... می روم بیرون بعد از شامی که به اصرار امیر در رستوران قطار خورده ایم کمی احساس سنگینی می کنم می روم و با مهماندار کوپه گرم میگیرم ، عیسی بچه کرج است خوش مشرب است و اهل حرف و من هم که دنبال کسی می گردم که ساعتی گپ بزنیم و وقتمان پر بشود حسابی گرم میگیرم و سیگار مهمانش می کنم قرار می شود در سیرجان خودش بیدارمان کند ... ساعت دارد ١١ می شود و من فقط ۴ ساعت وقت استراحت دارم می روم می خوابم ... امیر فقط خواب است اصلا برای مسافرت همسفر خوبی نیست در سفر فقط می خوابد یا مجله و کتاب می خواند ... حالا هم خواب است ... سیرجان کوپه ار عوض می کنیم و همه میرویم برای استراحت ولی من خوابم نمی برد ... با این یکی مهماندار هم دوست می شویم و در مورد ساخت آکواریمهای بزرگ باهم بحث می کنیم آکواریم بزرگی ساخته است . دارد با شور حرارت برایم توضیح می دهد که چطوری باید بر فشار آب بر شیشه آکواریم غلبه کرد ... ساعت حدود٨ صبح است می رسیم به ایستگاه راه آهن بندر عباس ، مسافرتمان تمام شده است ... بیرون ایستگاه کلی راننده تاکسی منتظر هستند تا مسافران را سوار کنند بالاخره با کلی مکافات با یکی از آنها به توافق می رسیم و سوار می شویم به سمت منزل خواهرم ....

 





تاريخ : دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام به دوستان ارجمندم و ممنون از عزیزانی که آمدند و سر زدند من با اجازه دوستان لینک وبلاگهاشان را در وبلاگم قرار دادم و امیدوارم دوستان هم همین لطف را در قبال بنده داشته باشند تا دری باشد برای آشنایی با دوستان دیگر ...

قطار ... یک نواخت و باشتاب می ÷یماد این مسیر بی انتها را انگار آخر ندارد انگار داری در یک مسیر مجازی حرکت می کنی نمی دانم تاثیر خستگی است این یا دارم کم کم خل می شوم چیزهای عجیبی می بینم ... بیرون این پنجره دارد چه اتفاقی می افتد ... همه چیز در گذری سریع دارد از مقابل چشمانم رد می شود ... و من با چشمانی خسته دارم به بیرون نگاه می کنم هوای بیرون به شدت داغ است خیلی داغ و من گرما را دوست دارم همه چیز در زیر نور خورشید در خشان تر هستند و خاک خیلی تشنه تر به نظر می رسد ... آرام در کوپه و روی تخت قطار دراز می شکم و مطالعه می کنم تندیس جدید را دارم زیر رو می کنم و از طرفی سعی دارم با تلفن نمایشگاهم را هماهنگ کنم برای یکی از هفته های شهریور تصمیم دارم نمایشگاه بگذارم ... دارم می روم جنوب تا کمی آرام شوم و بتوانم برای نمایشگاهم طراحی کنم . مجبورم ساعت ٣ صبح کوپه ام را عوض کنم در سیرجان ... تا ساعت ٣ فرصت زیادی مانده می توانم حسابی استراحت کنم تا هم خستگی از وجود بیرون برود و هم اینکه سرحال باشم برای فردا و برای ملاقات با خواهر و داماد و البته خواهر زاده کوچکم که می دانم بی تاب و پر انرژی منتظر است تا برسیم و از سرو کول من و امیر بالا برود ... تصمیم می گیرم قبل از خوابیدن کمی طراحی کنم ولی منصرف می شوم خستگی امان را بریده ... چشمهایم را می بندم و به گذشته های خوب فکر می کنم به دفعات زیادی که در حالتها و موقعیتهای مختلف این مسیر را طی کرده بودم ... به روزهای خوب گذشته به عشقم ... به عشقم ... و خواب مرا مانند کامیونی که از روی گوجه فرنگی رسیده ای رد می شود له می کند ...

ادامه دارد ...

 





تاريخ : یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام

تهران ، شهر دود و سیمان و شلوغی ، با اینکه همیشه از زیست کردن در چنین فضایی به جهت وجود فرصتهای ناب برای آشنایی خرسند بوده ام منتها این فضا خفه ام می کند و احساس می کنم که هیچ چیز برای آرامش نیست همه چیز در تکاپو و گذر است و تو داری می روی به سمت یک بی نهایت گنگ

اگر چند دیوار نگاره زیبا بر روی فضای بلند آپارتمانی نبود این شهر هیچ نداشت برای لحظه ای رنگ دیدن دنیا وه چقدر عجیب است این شهر شلوغ ...

و چه جای تاسفی دارد که به عنوان پایتخت یک کشور هنری و باستانی خالی از هر گونه هنر مردمی و خیابانیست هنری که در خیابانها بدونه واسطه و از نزدیک روح مردم را نوازش کند ... همه رو آورده ایم به گالری ها و فضاهایی که تنها مکانیست برای عده ای معدود از افراد یک جامعه و همین است که مردم ما با هنر قهر هستند .

ساعاتی بیشتر در تهران نیستم و همین ساعات را ترجیح می دهم در ایستگاه راه آهن استراحت کنم هم شب گذشته به شدت بی خواب خسته شده ام و هم اینکه فرصت و زمان کافی برای دیدن موزه ها و گالری ها را ندارم هرچند دوست داشتم حداقل جند گالری را بروم و از نزدیک کارها را ببینم ... به هر صورت در راه آهن می مانم و استراحت می کنم به همراه برادرم که هر چقدر بیستر از ساعات مسافرت می گذرد کسل تر و عصبی تر می شود و البته بد اخلاق تر من به شدت نگران خوابش هستم می ترسم بی خوابی شب گذشته و احتمالا امشب در قطار آزارش بدهد  طراحی می کنم از چه نمی دانم و سعی دارم اوقاتم را پر کنم ... راستی خبر پبروزی ایتالیا در مقابل فرانسه در جام یورو ٢٠٠٨ خوشحالم می کند ...

ساعت یک تایم حرکتمان است و آرام آرام دارد هوای گرم کلافه امان می کند و البته این شلوغی و ازدحام داخل ایستگاه ... ترن وارد ایستگاه می شود و خوب خبالم کمی راحت تر چرا که تا ساعتی دیگر راحت در کوپه دراز خواهم کشید و استراحت خواهم کرد خیلی خسته هستم خیلی ....





تاريخ : شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.