سلام

خسته ام از اینکه همیشه خسته بوده ام و تنها از اینکه هرگز دوستی نبود که به او تکیه کنم و هرکس که بود مدتی بود و بعد بی بهانه پر کشید ...

چرا اینقدر عجیب شده ایم چرا اینقدر سرد و کدر شده ایم چرا زبان آشنایی یادمان رفته تنها به دنبال راهی می گردیم که روایط را محدود کنیم از اینکه بی دلیل دوست بداریم می ترسیم ... از اینکه احساس داشته باشیم می ترسیم از اینکه در کنار هم زندگی را تجربه کنیم گریزانیم ...

گاهی به این می اندیشم که وسعت هر چیزی باید در انتهایی خلاصه شود پس جرا وسعت تنهای من انقدر بی انتهاست ... صادقانه بنویسم سالهاست هر روز که از خواب برمیخیزم از شروعی دوباره خسته ام و وقتی به خواب می روم شادم که برای ساعتی از این دنیای تیره و سنگین و خسته رها خواهم بود ...

به خدا ما گناهمان ساده بودن و زود باوریست ، من از سر سادگی همه را می پذیرم و آنها مرا هالو و احمق می خوانند اینکه نشد زندگی ، باید راهی باید که برای آینده دلخوش بود

دوباره افسردگی شدید به سراغم آمده ... دوباره دچار مشکل شده ام باز سعی می کنم با دارو خودم را درمان کنم آرامش بخش آرامش بخش

مگر می شود اینهمه درد را با چند قرص رنگ و وارنگ از بین برد

خسته ام خسته و احساس می کنم جدا دارم به انتها می رسم ... وقتی امیدی برای فردا نباشد زندگی بی معنی و بی هدف خواهد بود و من دیگر فردایی ندارم ، سالهاست که فردا هایم را باخته ام ...





تاريخ : جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧ | ٧:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.