بعد از نوشته در مورد خاتمی و جریانات پیرامون این ماجرا یکی کامنتی برام گذاشتن که منو یاد قدیمهای خوب انداخت .....

توی کافی می شینم اصلا امروز حوصله قهوه ندارم .... هات چکلات سفارش می دم و می رم تو فکر .....

دبیرستان علامه، زمین خاکی فوتبال که اونموقع خیلی به نظرمون بزرگ بود و زنگ ورزش....

هنوز یه ساعت مونده به زنگ آخر داریم با بچه ها سر کلاس کل کل می کنیم که حال همدیگر رو می گیریم ..... زنگ می خوره و می ریزیم بیرون .... جامون مشخصه می ریم مشینیم پشت یکی از دروازه های زمین فوتبال و جمع سه سوت جمع می شن ..... 

آره دیشب دیدی چه جوری منچستر زد آستون ویلا پارک رو پوکوند .... بابا تیم نیستن .... برو بین بابا تو که از فوتبال به اندازه منج هم سرت نمی شه چرا زر زر می کنی ...

کی من ، بچه وقتی من فوتبال نگاه می کردم تو فرق توپ و راکت تنیس رو نمی دونستی ..... (اون زمان من بدجوری عاشق منچستر یوناتید بودم )مجتبی دیدی دیشب سانتر بکهام رو خدائیش حق داره بهش بگن سلطان سانتر ... صاف توپ رو داد رو کله اندی کول اونم نامردی نکرد توپ رو داد دوایت یورک .... این دوتا آخرشن .... آخرش دوایتم مستیقم گذاشت کنج دوازه دمش گرم .... اصلا می دونی هیچ هافبکی مثل روی کین نمشه ........................................... زنگ می خوره و با دلهایی پر از اشتیاق و علاقه می ریم و با لباس ورزشی برمیگردیم تو زمین فوتبال .... حال همه جای یه نفر داره بازی می کنه ... یکی شده اندی کول ، اون یکی شده دوایت یورک و بکهام و گیگز و روی کین و اشمایکل و .......... بحث وقتی گرم تر می شد که داشتیم در مورد دو تا تیم رقیب بحث میکردیم ...... و همیشه من و بچه ها یه طرف بودیم و کلی از بچه ها یه طرف .............

تو همین فکرهام و نزدیکه اشکم در بیاد که یکی از بچه ها هات چکلات رو میاره و میزاره جلوم و منو از فکر و خیالم پرت کرد بیرون ....... به هات چکلاتم ور می روم و در آرامشی توام با غمی سنگین می خورمش یاد اون روزهای خوب و بی دغدغه مثله خوره وجودمو می خوره دارم تاسف روزهای قدیم رو می خورم ..... تلفنم زنگ می زنه رویاست .... باید برم دنبالش بلند می شم و گوشه چشمهامو پاک می کنم و به زور لبخند می زنم می رم تا حساب کنم .... صاحب کافی احوال پرسی می کنه و بعد که حساب کردم و می خوام برم می گه راستی آقا فراز دیشب بازی رو دیدی ؟؟؟؟!!! کدوم بازی؟؟؟؟!!!!

ای بابا شما بارسلونایی ها اصلا تو باغ نیستین ها دیشب منچسترمون اینتر رو داشت له می کرد .... خدائیش شانس آوردن ، انشالله مرحله بعدی که افتادیم جلوی بارسلون حالتون رو می پرسم .... جان من بازی رو ندیدی ، چه سانترهای توپی داشتن ....

لبخند زردی می زنم و میگم : آخه منچستر هم شد تیم ........







تاريخ : چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ | ٦:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

ممنون از مجتبی گل که منو یاد گذاشته ها انداخت قول میدم در پست بعدی یادی از اون روزها بکنم و بنویسم..... فعلا ادامه ماجرای دفعه قبل

من مات و بهت زده داشتم به این دوست تازه وارد شده به جمع نگاه می کردم ....و

به یاد سالهای ٧۶ و ٨ سال بعد از آن افتادم چه شوری بود ؛ چه هیجانی داشتیم آن روزها ...

با اینکه تازه وارد مرحله جوانی می شدیم ولی احساس بزرگ بودن و ارزش مند بودن می کردیم ..... هر روز دلمان نگران بود که نکند باز این حرکتهای فرهنگی و هنری و اجتماعی نو پا دچار آسیب بشن....

تو همین افکارم بودم که یهو یکی از تو جمع بلند گفت آقا واسه همه قهوه بیارید .... بعد رو کرد به بچه ها و گفت به مناسبت این خبر عالی همه قهوه مهمون من هستین .... همه واسه اش دست زدند من هنوز تو فکر خودم بودم و داشتم با گذشته ای نچندان دور حال می کردم ....... بی اختیار بلند شدم .....

همه متعجب بودند !!! همون خانم تازه وارد آرام ولی به شیوه ای که من بشنوم گفت :مهدیه انگار دوستتون از این خبر خوشحال نشدن!!!؟؟؟

مهدیه با ناراحتی و البته تعجب گفت : می خواین برین ؟؟؟؟؟ چی شد ؟ آقا فراز من فکر می کردم شما هم طرف آقای خاتمی هستین و دوستش دارین ؟

جواب دادم من سید رو دوستش دارم !!!!

گقت : پس چرا نمی مونین باهم قهوه بخوریم

من کمی فکر کردم و بعد آرام انگار دارم به خودم میگم گفتم :

با قهوه یا بی قهوه ...... خوش اومدی سید

https://www.sharemation.com/SoroushEkbatan2/CupOfCoffee.jpg





تاريخ : سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.