مثل همیشه میام کافی بشینم و کمی از سرمای بیرون فرار کنم ....

هوا برفی و قشنگ شده ؛ آدم از همه چیز خوشش میاد از برف،از صورتهای آدمهایی که از سرما گل انداخته ، از صدای برف زیر پا، و از کلی چیزهای خوب دیگه .....

ولی این روزها هیچ چیز مثل یه روز برفی و دلچسب نیست ....

از یه طرف این بغض لعنتی ولم نمی کنه و آدمو دائم میکشونه به این سمت و سو که کمی بیشتر برای احساسش وقت بگذاره و از طرفی این جریان غزه عذاب میده آدمو ...

دارم قهوه تلخمو با آرامش و بدونه عجله می خورم .... یه آقایی میاد داخل یه نگاهی به اطراف میندازه و با اینکه اکثر میزها خالیه میاد پیش من میشینه ... متعجب نگاهش می کنم اصلا براش مهم نیست که این میز رو من قبل از اون گرفتم حتی اجازه نمیگیره ....

ناراحت میشم ؛ اصلا به قیافش نمی آید مال اینجور فضا ها باشه ... میشینه و با منو ور میره منم بهش محل نمی گذارم ولی یهو بدونه مقدم میگه اینجا قهوه هاش به درد نمیخوره یاد کافه ..... حرفشو قطع می کنه من همچنان بی اشتیاق و البته ناراحت از اینکه خلوتمو به هم زده سعی دارم زود تر قهومو تموم کنم و برم ؛ بعد به این فکر می افتم که در کمال بی ادبی جامو عوض کنم ، چرا بی ادبی اون اول بی ادبی کرده نه من .....

ولی منصرف میشم و به خودم میگم تا تموم شدن قهوه تحملش میکنم .... یه نسکافه سفارش میده و اونون داغ داغ سر میکشه .... اه یارو از پشت کوه اومده با این قیافه و سر و وضع و این طرز برخورد ,... اومل .... تقربیا همه ناخود آگاه دارن یه جورایی به اون که انگار تو این فضا خیلی تو ذوق میزنه زیر چشمی نگاه میکنن و حتی چند تا دختر جون هم دارم ریز ریز بهش میخنندند هم دلم به حالش می سوزه و هم اینکه معذب میشم که نکنه اونو با من همراه بدونن ..... تقربیا دیگه دارم کلافه میشم و تصمیم دارم برم یهو و بی مقدمه رو میکنه به منو میگه .... این روزها دل آدم زود می سوزه .... با حالتی گنگ و ملنگ نگاهش می کنم ... میگه نترس ؛ راحت باش ؛ خودت باش ؛ برو امسال عباسو کار کن ، برو نقاشیشو بکش .... هواتو داره..... اونقدر گیجم که نمی دونم داره چه اتفاقی می افته ؛ گیجم ؛ از کجا میدونه من نقاشم ؛ از کجا میدونه امسال می خوام تاسوعا و عاشورا نقاشی بکشم از کجا می دونه دو دل شدم ....؟؟؟؟؟؟؟؟

اشک بی اختیار تو چشمام حلقه میزنه ؛ ..... اطراف رومی پام همه سرشون تو کار خودشونه ... سر برمی گردونم تا باز ببینمش ...............نیست ؟؟؟؟!!!!

بلند میشم اونقدر با عجله که میخورم به لبه میزو باعث خنده همون خانم ها میشم ولی برام مهم نیست دیگه .... نیست . میشینم و فکر میکنم که حتما بازم تو توهم و خیالم اینجوری شده ؟! ولی اینبار خیلی واقعی بود .... ولی جو و فضا یه جوریه که انگار اصلا نبوده .... کمی میگذره باورم شده که تو توهمم بوده .... بارانی رو تنم میکنم و تا برم میرم سرصندوق تا حساب کنم با صاحب کافی کمی احوال پرسی می کنم و میگم حسابم چقدر شد ؛ می دونم چقدر شده ولی عادت دارم بپرسم ؛ میگه هیچی... میگم مرسی تعارف نداریم منکه مشتری هر روزم .... میگه نه آقای سالک تعارف نمی کنم دوستتون حساب کرد!!!! دوستم ؟؟؟ کدوم دوستم ، میگه همون آقایی که کنارتون نشسته بود ، گفت : فراز مهمون منه؛ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!





تاريخ : جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧ | ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()

سلام

توی کافه که بشینی احساس میکنی دل گرفته

هرجا میری علم میبینی و پرچم و دسته و صدای بلند روضه و نوحه

توی کافی هم تقریبا همین فضا حاکمه ، انگار حتی کسایی که تمام سال این جریانات رو مسخره می کردنند یه جورایی حرمت قائل میشن ... مثل حرمت نگه داشتن واسه یه بزرگتر

کمتر مبینی کسی رو که نسبت به جو و اتمسفر موجود بی اعتنا باشه ... امسال برخلاف هرسال یه خوابایی اومده سراغم

یه چیزی هایی که انگار به من میگه حرمت نگهدار ...نشکن این فضا رو و سعی کن واسه یه بار هم که شده حتی اگر اعتقادی نداری متوصل بشی ... قراره روز تاسوعا و عاشورا یه کارگاه نقاشی توی حوزه هنری تبریز برگزار بشه ...نمی خواستم برم ؛ مثل هرسال بی خیال این جریانات بودم ولی مامان گفت برو ...برو و امسال نقاشی عباس روبکش ...

قهوه تلخ رو تا ته سر میکشم و به بیرون و این اتمسفر سیال خیره میشم .انگاره یکی ته دلم داد میزنه ...امسال با سالهای دیگه فرق میکنه

بلند میشم و از کافی میزنم بیرون

امسال نقاشی عباس رو کار میکنم

راستی تم کافی شاپ رو شاید عوض کنم منم یه جورایی حرمت نگه دارم





تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فرازسالک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.