سلام به دوستان عزیز
ببخشید محبوبه جان واقعا ممنون که اینهمه لطف داری ...
ادوارد عزیز چشم من یه لیست خوب براتون آماده میکنم ...راستی شغلتون چیه ؟؟؟
از همه عذر میخوام شدیدا حالم خرابه و از نظر روحی باز دچار بحران شدم ...نمیخوام هیچ کسی رو ناراحت یا نگران کنم ...نه! ولی دلیل نبودنم همین بود ...بنابه تعهدی که نسبت به محبوبه خانم عزیز و دوستای دیگه دارم سعی میکنم بنویسم ...ولی این رو حتم داشته باشین که کامنتهای عزیزتون رو هر روز چک میکنم و جواب خواهم داد ....
ببخشید اصلا حالم خوش نیست نمی تونم همین چند کلمه رو هم در کنار هم با یه جمله بندی درست چیدمان کنم ................
فکر میکنم باید این بار قبول کنم که .....کاملا بازنده بودن یعنی چه.......
یا حق
سلام به همه دوستای عزیز
وبگرد دوست داشتنی من: اولا چرا با اینهمه خشونت ؟؟؟ نیازی به این جور عصبانیتها نیست ...بله همه عشقهای شکست خورده ...همه ماجراهای عاشقانه ..همه....... پس حتم باید یه دلیلی باشه ؟!! حتما این دغدغه بزرگ برای خیلی هامون معضل شده درسته!؟ نمی دونم چرا آدمهای فکر میکنن اگر مثلا به بنز یا ویلای چند هزار متری یا گوشی ان هزارم یا مسافرت اونور آب و اینور آب و اینجور چیزا فکر کنن دارن کار مهمی میکنن؟!! بله اینهت همه مهمه خیلی خیلی هم مهمه ...ولی دوست من وبگرد نازنین تا حالا به این فکر کردی که وقتی دلخوشی نداشته باشی ...وقتی دلت به جایی وصل نباشه ...وقتی کسی نباشه که همه چیزها رو باهاش تقسم کنی اونوقت هر خونه ای میشه برات انفرادی!! هر ماشینی میشه تابوت نعش کشی!! هر گوشی میشه برات زنگ خطر و سیخ اعصاب؟! به اینها فکر کردی ؟؟؟؟؟ یه فکر بکن بهشون حتم دارم میتونیم با هم بحثهای قشنگی داشته باشیم ....
محبوبه بانوی عزیز : خیلی داستان زیبایی بود واقعا عالی بود و بهم چسبید ممنونم ...خیلی خوبه که می بینم واقعا میخونی و خیلی بهتر اینکه من هم با این امید که دوستای گلی مثل شماها می خونن مینویسم ... جدا برای باعث خوشحالیه که دوستای مثل شما دارم ....امیدوارم روزهای بهتری داشته باشی و می دونم که می تونی این کار رو بکنی (روزهای شادی بسازی) موفق باشی بانو....
ادوارد کالن عزیز: دوست داشتم نظرت رو درباره نوشته مارکز هم بشنوم ... دوست فهمیده ای هستی .... پس بیشتر بیا و تنهامون نذار
دوست عزیز نویسنده ای از بهشت: نمی دونم این مطلب رو می خونی یا نه ؟؟؟ ولی من امیدوار بودم که دوستی به دوستانم اضافه شده که با انرژی و نیرو میخواد در مورد تک تک نوشتهام بحث کنه ولی ...!!!!!؟؟؟؟نیستی عزیز نیستی؟؟؟ اگر این نوشته رو خوندی لطفا یه کامنت بذار تا از سلامتت با خبر بشم.
با اجازه میخوام امروز یه شعر بذار از سبحان گنجی ... لذت ببرید ازش که من بدجوری لذت بردم ... البته به دلیل بلند بودن شعر مجبور شدم بعضی جاها رو بزنم ولی تو را به خدا این شعر رو پیدا کنین و کاملش رو بخونید اگر هم نتونستید بگید من کاملش رو براتون مینویسم ....
بی تو سیگار هم نمی چسبد
فحش کشدار هم نمی چسبد
خوشگل من فقط پیانو نه
بی تو گیتار هم نمی چسبد
با تو حتی کلاه هم لذت داشت
بی تو شلوار هم نمی چسبد
یا چه بهتر مداد لذت داشت
بی تو خودکار هم نمی چسبد
خط کش و گونیا و نقاله
نیست؛ بی تو پرگار هم نمی چسبد
هرچه گفتند گفتم احسنتم
بی تو انکار هم نمی چسبد
.............................................
شنبه تا پنجشنبه بیکارم
جمعه ، بازار هم نمی چسبد
با تو میشد یزید را بخشید
بی تو ایثار هم نمی چسبد
جبر رحمان اگر غلط باشد
رحم جبار هم نمی چسبد
با تو صدبار مرگ می چسبید
بی تو یکبار هم نمی چسبد
با تو سیانور خود کشی پایه
چوبه دار هم نمی چسبد
خود زنی با وسایل تویه
جعبه آچار هم نمی چسبد
.............................................
راحتم بی انرژی اتمی
یعنی اخبار هم نمی چسبد
نصف ملت به من چه دارند ایدز
وقتی آمار هم نمی چسبد
گوشی ان هزار بی زنگت
پنج دینار هم نمی ارزد
تف به ذات ردیفهای ردیف
بی تو تکرار هم نمی چسبد.
(سبحان گنجی)

یا حق
تصمیم دارم از این به بعد هر چند گاهی داستانهای کوتاه خواندنی را اینجا بگذارم یا داستانهای که نوشته خودم هستند را برایتان بنویسم فعلا دوست دارم با داستان زیر شروع کنم البته قبل از آن :
باز هم از همه عزیزانی که دنبال کننده این وبلاگ و نوشته های آن هستند ممنونم
محبوبه خانم عزیز از اینکه بهتری خیلی خوشحالم ... بله من آلبوم گفته شده را دارم و خیلی هم لذت بردم . واقعا از اینهمه لطفی که نسبت به من دارید ممنونم وخودم را سزاوار اینهمه محبت شما نمی دانم.مشتاقانه منتظر خواندن کامنتهای پر مهرتان هستم ... اگر هم میل داشتند آدرس ایمیل یا جیمیل خودتان را برایم به صورت خصوصی بنویسید تا از این طریق در ارتباط باشم .... برایتان آرزوی بهترین ساعات و لحظات ممکن را دارم و می دانم که انسان موفقی هستید و خواهید بود ...برای من هم دعا کنید
این داستان را خیلی پسندیدم شاید شما هم به دلتان نشست :
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

یا حق
سلام به همه دوستای عزیز که میان و می خونن ...
سلام به محبوبه خانم عزیز که هر روز کامنت میذاره و دلیلی شده برای اینکه من تقریبا بدون قطع کردن بنویسم ... مثل گذشته های دور
محبوبه خانم عزیز بله اگر تیک رو بزنید به صورت خصوصی برام میاد و حتم داشته باشین که میخونم با تمام دقتم و حتما جواب خواهم داد ......
این مطلب رو در ادامه آموزه های راه و روش سامورایی برای دوستام می نویسم
در طریقت سامورایی هیچ کار ناشدنی وجود ندارد و با عزم راسخ میتوان آسمان و زمین را هم تکان داد. سلحشوری که عزم و اندیشه استوار داشته باشد، در برابر دشواریها نومید نمیشود و درنمیماند، نگرانی به دل راه نمیدهد و هر چند بار که بر زمین افتاد دوباره برمیخیزد.
مرد صاحب عزم همچون عروسکی فنری است که هر چند بار که به زمین بخورد باز همان جا کمر راست میکند. نیروی سختکوشی در راه هدف نشان از اندیشه استوار دارد. پیمان بستن با خود و سختکوشی در راه هدف درس نخست در طریقت سامورایی است.
![]()
یا حق
سلام به همه دوستان عزیز
اول از همه خیلی خیلی از پوراندخت عزیزم تشکر میکنم :مرسی عزیزم و خوشحالم که کامنت گذاشتی و در ضمن خودت هم آپ کردی
دوم از محبوبه عزیز ممنونم .... این برام جای خوشحالی و شادی که می دونم کسی منتظر نوشته های من هست تا بیاد و بخونه و باهاشون ارامش بگیره ..... در مورد نقاشی این خیلی طبیعیه خیلی ... و تازه در چنین شرایط روحی هستش که نقاشها به پله های بالاتر میرن و پیشرفت میکنن... برام در مورد شهرتون بنویس ... اصلا یه مدت نقاشی رو فراموش کن ... از روزهای تاریخ گذشته و بیات شده ات بنویس .. از ساعتهایی که پشت هیچهای هر روز دفن میشن ... از لحظاتی که صورت به شیشه خیس تاکسی چسباندی و بیرون رو نگاه میکنی و رد شدن چراغهای روشن شهر رو می بینی ... از همه اینها برام بنویس ... خوشحالم که از منو خوشت اومده مال دوره ای بود که ........شادتر بودم .....گذشت ......بیخیال .. شهر زیر رو برای پوران عزیزم میذارم و می دونم به درد تو هم میخوره ... منتظرم مشتاقانه که بیای و برام بنویسی
چه فکر میکنی؟
که بادبان شکسته
زورق به گل نشستهای است زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بستهای است زندگی؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود درههای آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تیرهای گرفته سینهی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمیشود
تو از هزارههای دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامهی وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشههای توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر میکنی؟
جهان چو آبگینهی شکستهای است
که سرو راست هم در او شکسته مینمایدت
چنان نشسته کوه در کمین درههای این غروب تنگ
که راه، بسته مینمایدت
زمان بیکرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!
هوشنگ ابتهاج
یا حق
سلام به محبوبه خانم عزیز خوشحالم که نوشته ام روی شما تاثیر خوبی داشتم
یادتان باشد آنجا که کاری از دست ما بر نمی آید باید کارها را به دستهای مهربان خدا بسپاریم و آرام بگیریم ......من این کار را کرده ام فکر نکنید که به نقاط بی بازگشت زندگی نرسیده ام، ولی ....
شاید نتونی پا توی جاپاهای قدیمیت بذاری و برگردی به گذشته .....ولی می تونی وایسی و گذشته رو به سمت خودت بخون .......به سمتت میاد ..........................................
نویسنده دوست داشتنی از بهشت؟؟؟ کجایی؟؟؟؟
این آخرین شامه
شمعها رو روشن کن
نبضت تو دستهامه، شمعها رو روشن کن
این آخرین شامه
با تو سر یک میز
این آخرین مهره از آخرین پائیز
این آخرین لبخند
این آخرین بوسه
بعد ازتواین شبها
تکرار کابوس
شمعها را روشن کن، شب دلهره داره
باید برم اما,عطرت نمیذاره
فردای من بی تو,تلخ و غم انگیزه
شمع رو تماشا کن چه اشکی میریزه
این آخرین لبخند
این آخرین بوسه
بعد ازتو این شبها
یاحق
دوست مهربانم محبوبه عزیز ...این حس تو را می فهمم... شاید تو هم کسی را داری که دنیای تو شده درست مثل من.
نویسنده بهشتی...راستی هوا هنوز انجا خوش است ؟ هنوز آنجا هرچه که اراده میکنی محیاست؟؟؟ هنوز آنجا فرقی بین هیچ کدام از زیبا رویان نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من زیبارویی را دیدم که با همه آنها فرق میکند و برای او بهشت یکنواخت را به جهنم نشینی ترجیح دادم ..... ولی بدان که خدای بزرگ من؛ هرگز مرا تنها نگذاشت هرچند گمان ساده می بردم که مرا وا نهاده ولی او را خواندم ....از اعماق وجودم خواندم........فریادش کردم ...و او آرام زیر گوش من گفت: فریاد نزن ! من همینجا کنارت هستم و تو را در اغوش خواهم کشید ..................................... من برای رسیدن به رویایی خودم همه بهشتها را در بازار مکاره حراج کرده ام با همه باغها و آبها و زیبا رویانی که همیشه یکنواخت و شبیه به هم هستند .....
این مطلب را اختصاصا برای دوست گرامی محبوبه خانم می نویسم باشد که باعث کمی آرامش و لحظه ای اندیشه بشود:
زندگی پا گذاشتن تو راهیه که نمی تونی ازش برگردی
وقتی پاتو تو این راه گذاشتی؛یاد بگیر که از راه لذت ببری نه از مقصد ...یاد بگیر که آدمها میان و میرن ولی یکیشون هست که تا اخر راه می مونه ....شاید خودش بره ولی فکرش با تو می مونه ..... یاد بگیر هر بار سر یه پیچ اشتباه بپیچی .....تا آخر خط زندگی همه پیچهای بعدی رو اشتباه می پیچی ...هر بار از چیزی فرار کنی و دورش بزنی ...اون ازت دور میشه...ولی از بین نمی ره و یه روز میاد سراغت....یه روز که مجبور میشی برای جواب دادن به همه اونچیزایی که ازشون فرار کردی قربانی بدی .... خودت رو قربانی کردن خیلی راحت تر از اونیه که بخوای عزیزی رو قربانی کنی ...... و وقتی جایی فهمیدی که یه راه رو اشتباه رفتی ...برگرد و اصلاحش کن ...تنها راهی رو که نمیشه دوباره برگشت مرگه ................
سلام قبل از نوشتن متن لازم می دونم
از فضای عزیز تشکر کنم بابت نوشته پر مهرش
از دوستم وحیده مهربان تشکر کنم و بنویسم که نه این کار من نیست
سوری عزیز آدمهای تنها باید یاد بگیرن چجور با تنهایی کنار بیان و بد تو تنهایی عزیزشون رو صدا بزن و بخوان......تا اون عزیز به سمتشون بیاد.
خانم سلماز عزیز شما می تونید با آقای بهرامی از طریق پیج فیس بوکشون ارتباط بگیرید
دوست عزیزی که از بهشت می نویسی امیدوارم که اونجا جات خوب باشه و احت ولی یه با دیگه پستهای آخر رو بخون ...... داری در مورد بانویی که می نویسی اشتباه میکنی ...اون ماه آبی سالهاست از گردنم افتاده .....من غرق رویام ....کلامت رو بهتر بخون بالاخص آخرین پستها رو .....موفق باشی و زیاد تو بهشت فراموش کار نشی...
علی عزیزم ....دکتر .....خواب مرگ موقته ..... تو خواب تو اختیاری برای چگونه مردن نداری ولی یه سامورایی می تونه مرگ خودشو انتخاب کنه ...
انسان باید بعد از 7 نفس تصمیم بگیرد و پس از آن برای رفتن از این سو به سوی دیگر روحیه داشته باشد.
در برخورد با باران کجا برویم تا خیس نشویم؟
آیا باید به اطراف برویم؟ ولی در برخورد با ناودان ها خیس میشویم، گاهی بهترین راه راه وسطاست یعنی طریق میانه اگر تصمیم قاطع داشته باشی هرگزسخت زده نمیشوی اما باز هم خیس میشوی.
اگر یک سامورایی تبدیل به روح انتقامجو شود حتی اگر سر خود را از دست بدهدآخرین ضربه ی خود را خواهد زد، حتی با اطمینان خاطر.
وقتی یک سامورایی قرار باشد بمیرد باید آماده باشد که آخرین کار خود را با اطمینان انجام دهد، چنین مردی حتی با سر بریده هم نخواهد مرد.
اگر یک مرد تصمیم به قتل کسی بگیرد وراه مستقیم بسته باشد طفره رفتن فقط تصمیم را میکشد، گاهی بهترین راه راه بی پروایی است.
غلبه بر دشمن در میدان نبرد مثل شکار شاهین است در میان گله ای از پرندگان، حتی اگر هزاران پرنده در اطراف هدف اصلی (شاهین) باشد، باز آن هدف را میزند که از ابتدا نشان کرده است.
اگر بخواهیم مرام مردم سامورایی را در یک جمله بیان کنیم فدا کردن جسم و روح در راه استاد است.
فراموش نکردن استاد پایه ای ترین مساله مردم سامورایی است.
انسان باید هر روز به مرگ از راه های مختلف بیاندیشد.
زندگی انسان توالی لحظات است و اگر شخص زمان حال را درک کند نه هدفی برای دنبال کردن می ماند نه چیزی برای افسوس خوردن.
انسان باید در راه خود ثابت قدم باشد وجدی، اگر چنین باشد میتواند بر تمام راه و رسم ها گوش فرا دهد و با راه خود هماهنگی ایجاد کند و غیر از این راه سامورایی نیست....
یا حق
سلام
از همه دوستانی که تو این مدت میان و یه سری میزنن و با کامنتهای پر مهرشون منو مورد لطفشون قرار میدن ممنونم .... ببخشید آپ نکردنم دلایل مختلف و زیادی داره که تو حوصله این نوشته جا نمیگیره .... ولی سعی میکنم از این به بعد آپ باشم جند تا از دوستان کامنتهایی گذاشتن ... برای فضای عزیز تر از جان که نگران حالم بود میخوام بگم که از اینهمه لطف و پیگیریش ممنونم ... برای محبوبه عزیز تنها چیزی که من رو زنده نگه داشته امید و باور هستش .... برای دوست بی نامی که نوشته من برای همه مردم متن پائین رو نوشتم و امیدوارم که هر چه زودتر بیاد و بخونه و برام کامنت بذاره .... منتظرش هستم ..... و یک چیز دیگه اینکه من هنوز منتظر معجزه هستم با تمام باور قلبیم به خدای بزرگ ... براتون از خدا بهترین خوبی ها رو میخوام و اگر شما هم منو قابل دونستین برای رسیدن به آرزوی قلبیم یک لحظه به روی ماه خدا لبخند بزنید و من رو هم بیاد بیارید......
برای دوست بی نام من :
هر روز باید به مرگ گریز ناپذیر اندیشید. هر روز و آن هنگام که جسم و روح تو در آرامش است، به دریده شدن با نیزه ها و زوبین ها، گلوله ها و شمشیرها، ناپدید شدن در امواج سهمگین، افکنده شدن در میان آتشی بزرگ، مرگ با برق صاعقه، مردن پس از زلزله ای بزرگ، سقوط از پرتگاهی عمیق، مردن از پس بیماری یا سپوکه پس از مرگ امیر بیاندیش و تأمل کن. و انسان هر روز و هر روز بی هیچ بیش و کم باید که خود را مرده بشمارد.

بگو سرگرم چی بودی
که اینقدر ساکت و سردی
خودت آرامشم بودی
خودت دلواپسم کردی
ته قلبت هنوز باید
یه احساسی به من باشه
چقدر باید بمونم تا
یکی مثل تو پیدا شه
تو روز و روزگار من
بی تو روزای شادی نیست
تو دنیای منی اما
به دنیا اعتمادی نیست
تو روز و روزگار من
بی تو روزای شادی نیست
تو دنیای منی اما
به دنیا اعتمادی نیست
سلام ای ناله بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من
هنوزم دوسش دارم
سلام ای بغض تو سینه
سلام ای آه آیینه
سلام شب های دل کندن
هنوزم دوسش دارم
نمی دونی تو این روزا
چقدر حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگ و
دلم با بودنت خونه
خرابه حال من بی تو
نمی تونم که بهتر شم
تو دستای تو گل کردم
بزار با گریه پرپر شم
یه بی نشونم تو این خزون
یه بی نشونم تو این خزون
منو از خودت بدون
یه بی نشونم تو این خزون
یه بی قرارم یه نیمه جون
منو از خودت بدون
منو از خودت بدون
سلام ای ناله بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من
هنوزم دوسش دارم
سلام ای بغض تو سینه
سلام ای آه آیینه
سلام شب های دل کندن
هنوزم دوسش دارم
ترانه سرا : حسین غیاثی
تنظیم : یاشا یثربی
آهنگساز : فریدون آسرایی

