بدون شرح
یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
-------------------------------------------------------------------------
این شعر کاندید شعر سال 2005 اثر یک پسر سیاه پوست
وقتی به دنیا امدم سیاه بودم وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم وقتی جلو افتاب میرم باز هم سیاهم وقتی میترسم هم سیاهم وقتی سردمه سیاهم وقتی مریضم باز هم سیاهم وقتی هم که بمیرم باز سیاه خواهم بود تو ای دوست سفیدمن وقتی به دنیا امدی صورتی بودی وقتی بزرگتر شدی سفید شدی وقتی جلو افتاب میری قرمز میشی وقتی میترسی زرد میشی وقتی مریضی سبز میشی وقتی هم که بمیری خاکستری میشی وتو به من میگی رنگین پوست ؟
-------------------------------------------------------------------------
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم .................
شاید اشکال ما اینه که خیلی وقتها جرات نمی کنیم که راز دلمون رو بگیم و یه عمر حسرتش رو خواهیم خورد ....
من یه جوری شدم .... بقیه اش باشه واسه دفعه بعد ........................
قطعاتی زیبا
سهشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸امروز پر کار نشدم ولی برحسب اتفاق قطعات ادبی بسیار زیبایی پیدا کردم که لازم دونستم برای شما بنویسم ...
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ?? دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ?? دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد. وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان”جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه ای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
2-
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، یکى از موهایم سفید مىشود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
لعنت خدا بر آنفولانزا ...!!؟
سهشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸سلام به همه مشتریهای کافی شاپ
چند وقتی نبودم دلیلش هم بیماری شدیدی بود که دچار شدم تب ۴٠ درجه و فشار خونی بین ٨.۵ تا ٩ در نوسان ... البته این از نوع خوکی و مرغی و افغانی و ..... چه می دونم هر کوفت و زهرمار دیگه ای نبود . معمولی و عادیه ... ساخت داخله !!! لعنت خدا برا ین بیماری بیخودی. به هر صورت محرم داره می رسه و شرکت ارجان نگار داره به کارش ادامه می ده ؛سریالی که با برادر قرار بود شروع کنیم هنوز رو هواست ... رویا که الیه فداش بشم .... اونم مریض شده.... جشمام داره می سوزه میرم یه گوشه کافی شاپ بشینم یه قهوه داغ بخورم شاید حالم بهتر شد .... شما هم ارگ امروز اومید قهوه سفارش بدید چیز دیگه ای امروز تا کافی سرو نمیشه...!!!! چیه؟؟؟ به ما نمیاد کمی خود رای باشیم .... مگر چیم از بقیه کمتره ها .....
(یک دوست ) : ببخشید صاحب کافی شاپ مریضه ! حالش خوش نیست شما به دل نگیرید بفرمائید .... چی میل دارید؟؟؟؟
چای تلخ
چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸این نوشته را تنها به حرمت دوست عزیزم محمد حقی می نویسم بارها از من خواست که این نوشته را بنویسم و من هم تصمیم گرفتم در چنین زمانی این نوشته را بنویسم ....
دیشب مردی آمده بود
با ردایی سیاه از همیشه سیاهی
چای مهمانش کردم
چای را بی قند خورد
گفتم: چای را بی قندی می خوری ؟؟!!!
برای قناعت در قند؟!! و خندیدم!
نگاهم کرد ؛ نخندبد ؛
گفت:چای به نفس چای بودنش نوشیدنیست
ژرف ، تلخ ، بی پرده و ابهام ...
قند فریب است برای تلخی چای ؟!!!
و من دیگر نمی خندیدم .....
تمام چای های تلخ و ژرف و بی پرده نوش جانتان باد
موفق باشی محمد جان ......

سنگ سوپ عجیب
یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸سلام
باورم نمی شد هنوز و بعد از اینهمه سال بتونم باز با این شعرهای شل سیلور استاین بغض کنم ، جالب اینکه با این اشعار اینبار راحت تر گریه کردم حال عجیبی بود خیلی عجیب
به خدا قسم می توانستی مزه مرغ و گوجه فرنگی ،
رشته و قلم گوسفند را حس کنی ،
اما آنچه می خوردیم آب و سیب زمینی بود ،
و سنگ سوپ عجیب .
در روزهای سخت گذسته ،
آویزان بود با نخی ، در آشپزخانه ،
سنگی کوچک و قدیمی به اندازه یک سیب ،
صیقلی و فرسوده و خاکستری .
در آشپزخانه چیز زیادی نبود که بخوریم ،
وقتی که هوا پس می شد ،
مادر کمی آب می جوشاند و سنگ را توی آب می انداخت
می گفت : (امشب کمی سوپ می خوریم .)
به خدا قسم می توانستی مزه مرغ و گوجه فرنگی ،
رشته و قلم گوسفند را حس کنی ،
اما آنچه می خوردیم آب و سیب زمینی بود ،
و سنگ سوپ عجیب .
این سنگ سال های دراز در خانه ما بود ،
می دانستیم که مغذّی است.
به یاد می آورم که مادر آن را در آب هم می زد،
و این ترانه را می خواند :
( تا وقتی این سنگ جادویی را داریم
هیچ شبی گرسنه نخواهیم ماند .
کافی است کمی عشق به آن اضافه کنید ،
بعد همه چیز رو به راه می شود .)
به خدا قسم می توانستی مزه مرغ و گوجه فرنگی ،
رشته و قلم گوسفند را حس کنی ،
اما آنچه می خوردیم آب و سیب زمینی بود ،
و سنگ سوپ عجیب .
آن تکهسنگ باعث شد که روزهای تاریک را تاب بیاوریم
تا بالاخره خورشید طلوع کرد .
و سنگ سوپ خاک گرفته فراموش شد.
هر چند هنوز ، همانجا آویزان است.
خدایا ، از آن زمان به بعد ، غذا فراوان شد
اما گاهی
مادر را در آشپزخانه می بینم
و سنگ سوپ عجیب به یادم می آید .
دوباره می توانم مزه مرغ و گوجه فرنگی ،
رشته و قلم گوسفند را حس کنم .
اما آنچه می خوردیم آب و سیب زمینی بود ،
و سنگ سوپ عجیب .
ما با یک سنگ سوپ عجیب تغذیه می شدیم .
آه ، سنگ سوپی عجیب

این روزها استاد شدن چقدر راحت شده است
دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸حس شدید مفید واقع شدن و جهت عوام فریبی و بیشتر از آن منظور که این روزها فراوان
فراوان وقت تلف شده دارم و تقربیا 90 دقیقه وقت تلف شده داشته و بازی بدون توپ
انجام می دهم بعد از مقدار زیادی اندیشیدن و در حدود 5 الی 10 دقیقه فشار آوردن به
اعضا و جوارح مختلف بدن بلاخص به سلولهای خاکستری موسم به مغز تصمیم بر آن
گرفتم که به دیدن نمایشگاه نقاشی در یکی از گالری ها بروم ..... هوا شدیدا بهاری بود
، همین جا باید از سازمان هواشناسی کمال امتنان و تشکر را داشته باشم که محبت
فرموده و وقت بهار را افزایش داده اند اساسی
به هرصورت به گالری مذکور رسیدم ..... فضای فوق العاده گالری شدیدا آدم را یاد موزه
لور می اندازد و نور پردازی فوق العاده گالری که اصلا در مرکز تابلو چشم را آزار نمی دهد
؟؟!!! ناخودآگاه تداعی گر موزه فلادلفیا است همین جوری ........ البته گمان نکنید ما آن
طرفها رفته ایم ها اصلا ..... ما هرگونه رابطه ای را با اینها که گفتیم تکذیب می کنیم .....
به هرصورت آثار در قالبی مدرن ارائه شده بود و هنرمند محترم مقدار متنابهی رنگ را
بدونه هیچ گونه فشاری جهت کمی خلاقیت و جذابیت با کاردک و قلم مو و انگشت و
ملاقه و کفگیر و غیره .... بر روی بوم مالانده بودنند ، زیبایی بیش از حد آثار خرسندی
شدید در بنده ایجاد نموده و من از ترس اینکه از شدت این خرسندی و شعف زاید الوصف
دست به حرکاتی مشهور به حرکات موزون نزنم و جهت جلوگیری از ریزش شدید آبرو در
حال ترک سریع و البته بی سر و صدای گالری بودم که خانم محترم بنده را شکار فرموده
و با لبخندی ملیح شیرینی تعارف می فرمایند من هم از همجا بی خبر ، جهت انجام
[...] و به دست آوردن دل هنرمند محترمه و تشکر از شیرینی مقدار متنابهی تشکر و
تقدیر و لبخندهای ژکوندی ادا فرمودم و ایشان هم ایضا با لبخند پاسخ داده و جهت
کوبانیدن مشت محکم بر دهان یاوه گویانی مثل من ....با صدایی غرا به بنده گوش زده
فرمودنند که شاگردی در محضر استاد بزرگ باعث بالا آمدن ایشان شده و در کل منتج
شده است به اینکه ایشان به این بالندگی در هنر رسیده و قله های هنری را فتح کنند و
آخرش باشند در کل، و اصلا داوینچی چیزی تو مایه های ریز می بینمت بیشتر نبوده و
میکل آنژ و دلاکروا و بقیه این اجنبی های جلف هم در حد کشک هستند ....و همه ما ول
معطلیم و به بنده هم عنایت فرمودند چه نشستهای که اگر مشتاق به هنر هستی و
نقاشی می خواهی یاد بگیری باید بیای و در محضر استاد لونگ بیندازی و بسط بشینید
.....
خدا مرا خفه کند که این زبان بی صاحب را نگه نمی دارم و می جنبانمش .... من هم
کمی جسارت فرمودم در مورد آثار خانم هنرمند و هر بار انتهای حرفم می گفتم که این
نظر شخصی است ، از خدا پناه نیست از شما چه پنهان می ترسیدم خانم هنرمند
محترمه ناراحت شده و بنده را با چماق و چاقو و پنجه بکس مورد نوازش قرار دهند .....
بعد از اتمام حرفهایم ایشان با تمام قوا بر رد ادعای کذب من که به حتم عنصری مضر و
معلوم الحالی بیش نیستم اهتمام فرمودنند و چند پنالتی حسابی در حد تیم ملی به
شخصیت و البته هنر بنده وارد فرمودند که همه در کنج دروازه بنده جا گرفت ..... داشت
کار بالا می گرفت و ایشان از هر 10 کلمه 12 مورد به استاد اشاره می کردنند ، می
خواستم بپرسم اسم استاد بزرگوارتان چیست ولی ترسیدم .....خدائیش ترسیدم آقا ،
در کل خدا آدمهای ترسو را بکشد خلاص ......
آنقدر ایشان استاد استاد فرمودنند که کم کم نمی دانم چرا حس همان شخص خائن در
سریال کارتونی میتی کومان را پیدا کردم که باید با ورود میتی کومان به خاک بیفتد و
تسلیم شود..... که ناگهان خانم با هیجانی غیرقابل وصف از تشریف فرمای خود استاد
خبر دادند برگشتم ولی جز چند دوست در آستانه در کسی را
ندیدم ... خانم با چنان شعف و ذوقی به سمت در روان شد که ترسیدم خدای نکرده
ایشان اینجا را با شانزلیزه و یا زیر برج پیزا اشتباه نگیرند ؟!! ولی خدا به خیر گذراند و
ایشان چند قدم به در مانده ایستادند و بنده هم نفس راحتی کشیدم و خیالم به میزان
مبسوطی راحت شد .....
در حال نوشتن متنی در دفتر نمایشگاه بودم تا بعد هر چه زودتر از محل متواری شوم که
ناگهان ضربه ای به مهره سوم از بالای ستون فقراتم تمام اعصاب سمپاتیک و
پاراسمپاتیک و نورون و اکسون و هرچه که مربوط به حس درد درون انسان می شود را به
چالشی اساسی دعوت کرد به زور خودم را نگه داشتم و برگشتم دیدم چهره ای یکی از
دوستان که نقاش به نسبت قابلی هم هست رو در رویم قرار دارد و از هنری که روی
مهرهای بنده پیاده کرده اند بسیار مشعوف هم هست ..... دهان باز کردم که چند مورد
خصوصی مربوط به خانواده محترمشان را به خوردشان بدهم که خانم تشریف آوردند و
خطاب به دوست محترم فرمودند ((استاد ایشون رو می شناسید )) خدا نور به قبر
ادیسون بباراند ، خدا رحمتش کند چون اگر ادیسون برق را کشف نمی کرد نمی دانستم
این چه بود که مرا به شدت گرفت و شوکه کرد .... پس میتی کومان کذایی همین دوست
خودمان بوده .... ایشان هم با صدای بمی که برایم تازگی داشت و با لبخندی ملیح
مکش مرگ من کلماتی بدین مضمون ادا فرمودند (آقای سالک از دوستان قدیمی من
هستند) ..... باز دم این میتی کومان خودمان گرم هنوز دوستان را فراموش نکرده ؛
خیلی هاشان هنوز هیچی نشده باید شماره تلفن و آدرس خودشان را هم از 118
بپرسند .... به هرصورت بعد از مقدار متنابهی شوخی از نوع متین و انسانی و کلامی و
گپ و گفتگو ، ایشان فرمودنند آرت استدیو راه اندازی نموده و در حال تدریس است ....
قرار شد روزی بروم پیش ایشان جهت تناول چای وادای خاطرات قدیمی .... خداحافظی
می کنم و در هنگام خروج خانم هنرمند بنده را تا در مشایعت نموده و بعد می فرمایند
(لطف کردین اومدین ... منت گذاشتین ... بازم بیاین تا 3 روز دیگه هم نمایشگاه دایره
..... استاد خوشحالمون کردین .... استاد ...... بنده هم با لبخندی ملیح جواب تعارف ها
را دادم و آمدم بیرون .... متوجه شدم که صدایم بم تر شده و سرم را بالا می گیرم و اصلا
خم نمی کنم ، دستم را در جیب داخلی کتم می گذارم و وقتی دوستی نقاش یا
هنرمند از کنارم رد می شود و سلام می دهد با سر اشاره ای خفیف می کنم و لبخند
می زنم .... متوجه شدم حالا من هم استاد هستم ....
این روزها استاد شدن چقدر راحت شده است

جواب یک دانشجوی دانشگاه واشینگتن به یک سؤال امتحان شیمی
چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸میگن جواب یک دانشجوی دانشگاه واشینگتن به یک سؤال امتحان شیمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکه جهانی اینترنت پخش شده و دست به دست میگرده و خوندنش سرگرمکننده است...
پرسش: آیا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است یا اندوترم (جذبکنندهء گرما)؟
اکثر دانشجویان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بویل-ماریوت متوسل شده بودند که میگوید حجم مقدار معینی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. یا به عبارت سادهتر در یک سیستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقیم دارند.
اما یکی از آنها چنین نوشت:
اول باید بفهمیم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغییر میکند. برای این کار احتیاج به تعداد ارواحی داریم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته باشیم که یک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند.
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر.
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام ادیان رایج در جهان میکنیم. بعضی از این ادیان میگویند اگر کسی از پیروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جایی که بیشتر از یک مذهب چنین عقیدهای را ترویج میکند، و هیچکس به بیشتر از یک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند.
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و میر مردم در جهان متوجه میشویم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بیشتر میشود. حالا میتوانیم تغییر حجم در جهنم را بررسی کنیم: طبق قانون بویل-ماریوت باید تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزایش بیابد.
اینجا دو موقعیت ممکن وجود دارد:
۱) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
۲) اگر جهنم سریعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج پایین خواهند آمد تا جهنم یخ بزند.
اما راهحل نهایی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا یافت که میگوید: «مگه جهنم یخ بزنه که با تو ازدواج کنم!» از آن جایی که تا امروز این افتخار نصیب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظریهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز یخ نخواهد زد و اگزوترم است.
تنها جوابی که نمرهء کامل را دریافت کرد، همین بود!
باران
چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸سلام دوستان عزیز
باران می بارد بر این شهر کرخت و زنده می کند دل مردمانش را و من هم مثل همه مردم وقتی زیر باران قدم می زنم به خاطر می آورم تمام خاطرات تلخ و شیرین زندگیم را .... باعد لبخندی می زنم و در حالی که نوای موسیقی در گوشم به فراخور باران زمزمه می کند من هم با باران یکی میشوم و زمزمه می کنم عاشقانه های آرامی را که امید هستند برای ماندن شاید آخرین امید برای ماند و ماند و ماند ......
ما برای وصل کردن آمدیم .....
دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸این روزها از نظر کاری دارم روزهای عادی و با افت و خیز کمی رو سپری می کنم ... توی کافی شاپ میشینم و وقتی دارم با رویا (قربونیش برم ) گپ می زنم یه قهوه داغ یا یه هات چکلات می خوریم و به زمستان که تو راه فکر می کنیم ... مشکلات ریز و درشت همچنان باقیه و نمیشه کاریشون کرد باید باهاشون کنار اومد .... شاید به همراه برادرم یه سریال تلویزیونی شروع کنم شاید !!! ولی هدفم از این نوشته این نیست .... چند وقتیه که شدیدا درگیر پیوند دادن دو قلب هستم که یکیشون بدجوری شکسته و اون یکی بدجوری سرش به سنگ خورده ....!!! خدایا از دست این جونها .... ؟؟! آره هردوشون می دونن که چقدر همدیگر رو دوست دارن ولی سر حماقت یه طرف اون یکی به اجبار و علی رغم میل باطنی گذاشته و رفت و حالا این یکی داره واسش بال بال می زنه و اون یکی هم نمی خواد دیگه محلش بگذاره ؟؟!!! چقدر این یکی اون یکی کردم (آخه هر دو از دوستان هستن و نمی خوام اسم ببرم میان می بینن شاکی میشن ) به هر حال اومیدوارم و که هرچه زودتر هر دو به یه تصمیم درستی برسن .... من و رویا (که الهی من فدای اون چشمهای پاک ومعصومش برم) این وسط به رسم رفقات و دوستی از هیچ کاری دریغ نکرده و نمی کنیم چون به هر صورت این دوتا از دوستای خوبمون هستن و به گردن ما حق دارن ...

من و رویا هم داریم به زندگی خودمون ادامه می دیم .... هر روز خدا رو هم برای این نعمت شکر کنم بازم کم کاری کردم بازم جا داره که شکرش کنم چون رویا واقعا ، رویای ذهن خسته ام بود و اومد و منو از بدبختی و خستگی نجات داد (الهی قربونش برم) امشب براش اسفند دود می کنم تا چشمش نزنین.....؟؟!!!!

منوی کافی شاپ مردان مرده(2)
پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸سلام به ادامه منو توجه داشته باشید و لطفا قبل از اینکه چیزی سفارش بدید جیبتون رو نگاه کنید در ضمن از خواهریهای محترم تقا ضا میشه در کافی شاپ زیاد احساس نزدیک نکنند و فاصله شرعی رو که یک چهار وجب فرد بالغ و یا یه گوسفند رو رعایت کنند.....؟؟!!!!
پیتزا خیار دریایی با طعم حماقت .................۵۵٠٠
پیتزا هویج با لوبیا (سبزیجات سابق) با طعم سادگی ...............۵۵٠٠
پیتزا پپرونی با نون اضافه با طعم خیانت .... ...........٧٠٠٠
پیتزا بزرگ با مخلفات با طعم مایه داری ..............١١٠٠٠
پیتزا مکزیکی با طعم تند عشق ................ ۴۵٠٠
پیتزا قارچ با گوشت با طعم رفاقت ..............۶٠٠٠
پیتزا مرغ با طعم حال بهم زن دختر بازی........۴٠٠٠
پیتزا مخصوص با طعم عشقبازی...................٨٠٠٠
پیتزا مخصوص کافی شاپ مردان مرده با طعم مرام و صمیمیت ................ واسه شما مفته ؟!
پیتزا تند با فلفل سیاه و کاری با طعم خشم و عصبانیت .................٣۵٠٠
پیتزا قارچ با طعم لذیذ آرامش ................................۴٠٠٠
و پیتزا گوشت با طعم نگرانی و دلشوره ٣٧٠٠
و ...... مابقی منو رو در نوشته بعدی خواهم نوشت ..... منتظر سفارشاتون هستم
فعلا

